Skip to content

آتنا

Just another Parsblog / پارس بلاگ
E-Mail Text Link for Post E-Mail Text Link for Post

Print this entry

تقدیم به آتنا

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

Print this entry

E-Mail Text Link for Post E-Mail Text Link for Post

Print this entry

نویسنده : مریم مولائی – منبع: روزنامه ابتکار

نسخه شماره ۲۳۱۶ – ۱۳۹۱/۰۲/۲۷ – چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت‌ ماه ۱۳۹۱ – ۱۶ می ۲۰۱۲ میلادی

در راه که می‌آیی، مجری رادیو می‌گوید: هنوز بهار است. فقط ۵۷ روز از سال گذشته؛ پس چرا حالا که هوا بهاری است، دل‌هایمان بهاری نشود. بعد پخش یک آهنگ شاد همراه با پارازیت…

آری؛ تا چند سال پیش بوی بهار از تن‌پوش و سر و روی همه می‌بارید. همه جامه نو می‌پوشیدند و در خیابان لبخند می‌زدند. جلوی مغازه که می‌رسیدند، با دستانی پر از آن خارج می‌شدند، سر کرایه‌تاکسی با راننده چانه نمی‌زدند. برای کوچک‌ترین برخوردی اعتراض نمی‌کردند، با لبخند چراغ‌های قرمز را تحمل می‌کردند و….

اما حالا چرا دلمان بهاری نیست؟ البته این سؤال از نوع استفهام انکاری است. همه ما می‌دانیم چرا عده‌ای هرگز جلوی برخی از مغازه‌ها نمی‌ایستند. خیلی‌هایمان می‌بینیم مردی را که وارد مغازه میوه فروشی می‌شود و دست خالی خارج می‌شود. بسیاری از ما صدای گله و شکایت عابران را می‌شنویم. با همه این‌ها شاید بتوان کنار آمد؛ خب گوشت نمی‌خوریم، میوه نمی‌خریم، برنج را تحریم می‌کنیم، لبنیات را حذف می‌کنیم… تا مدتی اتفاقی نمی‌افتد… شاید هم بیفتد…. اما حتماً مهم نیست.

در اتوبوس می‌نشینی. زنی جوان با کودکی بیمار سر درد و دل را باز می‌کند که چه؟ بچه‌ام بیمار است و پول ندارم و کسی و ارگانی هم به ما کمک نمی‌کند. فردا روز، کسی از نبود دارو گلایه می‌کند. از اینکه دارویی در تهران نیست و پس از کندوکاوهای فراوان و پیگیری‌های پیاپی می‌فهمد که برای تهیه دارو باید برای مثال به اصفهان برود تا تتمه سهمیه داروی آن شهر را برای بیمار خود به ارمغان بیاورد.

بچه‌تر که بودم، خیال می‌کردم فیلم‌های تلویزیون که درباره نبود دارو ساخته می‌شود، تنها یک فیلم است و در دنیای واقع، حقیقت ندارد. خیال می‌کردم هرچه هرکه بخواهد می‌تواند تهیه کند. فکر می‌کردم این‌ها ساخته و پرداخته ذهن نویسنده و کارگردان‌ است. اما وقتی عزیزانی را در کنار خود می‌بینم که برای تهیه اقلام دارویی مشکل دارند، جدای از بحث مالی، منظورم کمبود آن است، قلبم به درد می‌آید. از اینکه می‌بینم جوانان تحصیل‌کرده آس‌وپاس در خیابان‌ها جولان می‌دهند و یک نخ سیگار بر لب دارند، چشمانم سیاهی می‌رود. وقتی پیرمردی را می‌بینم که کارت سوخت خود را در جایگاه پمپ بنزین جا گذاشته و نگران و ناراحت از پرداخت هشت‌هزار تومانی است که برای دریافت آن باید بپردازد، دستانم یخ می‌زند.

و اینجا شمال تهران است… تضادها موج می‌زند. کنار فرش‌فروشی‌های دست‌بافت، کودک فال‌فروش درحالی‌که خواهر خود را روی زانو می‌خواباند، با دست دیگر تکالیف مدرسه‌اش را می‌نویسد و از طرف دیگر فریاد می‌زند: فال… فال حافظ…. و رهگذرانی که کاری نمی‌توانند بکنند جز ترحم….

آری آقای مجری، آقای خوشحال، حالا فهمیدی چرا دل‌ها بهاری که هیچ، حتی تابستانی هم نیست؟ جمود قلب‌ها، تنها خزان را در برابر چشمان آنان به تصویر کشیده؛ هرچند پاییز پادشاه فصل‌هاست.

Print this entry

E-Mail Text Link for Post E-Mail Text Link for Post

Print this entry

اینجا لاس وگاس نیست… اینجا شانزه لیزه قدیم تهران است: لاله زار!
کافه مولن روژ، گراند هتل، کاباره میامی، “خانه و باغ اتحادیه” که سریال جاودانه دایی جان ناپلئون در آن ساخته شد و از زمان قاجاریه در آن محل قرار دارد، با آنکه به عنوان میراث فرهنگی ثبت گردیده از جمله بناهای تاریخی با ارزشی است که همانند دیگرآثارتاریخی کمربه تخریب آن بسته شده.

بسیاری از تئاترها، رستوران‌ها، تجارتخانه‌ها، کاباره‌ها، پیاله‌فروشی‌ها، خیاط خانه‌ها، سینماها و فروشگاه‌های معروف ایران در این خیابان قرار داشتند.

بسیاری از خوانندگان مانند مهوش، آفت، قاسم جبلی، تاجیک، روح‌پرور، علی نظری، آغاسی، سوسن و غیره همگی در لاله‌زار به روی صحنه رفتند.

لاله زار قبل از انقلاب اسلامی

لاله زار قبل از انقلاب اسلامی

Print this entry

E-Mail Text Link for Post E-Mail Text Link for Post

Print this entry

در حالی که شش کشور شورای همکاری خلیج فارس روز سه شنبه (۲۹ فروردین) در نشست خود در دوحه، پایتخت قطر سفر محمود احمدی نژاد به جزایر سه گانه را “محکوم” کردند و اقدام رییس جمهوری ایران را “تحریک آمیز” خواندند، و در حالی که مقامات اسراییل می‌گویند که تضمینی برای عدم حمله به ایران تا زمان ادامه مذاکرات ۱+۵ نداده اند، بخشی از مراسم رژه نظامیان اصفهان به مناسبت روز ارتش (۲۹ فروردین) به تبلیغ علیه شبکه اجتماعی فیس‌بوک اختصاص یافت!

رژه ارتش اصفهان علیه فیس‌بوک

رژه ارتش اصفهان علیه فیس‌بوک

رژه ارتش اصفهان علیه فیس‌بوک

رژه ارتش اصفهان علیه فیس‌بوک

این در حالی است که “کانال خبری ۱۰” اسرائیل در یک برنامه تلویزیونی پیش‌بینی کرد که تابستانی “داغ و پرتنش” مابین ایران و اسراییل رقم خواهد خورد و سال‌ها تدارک اسرائیل برای حمله به ایران “لحظه به لحظه به واقعیت نزدیک‌تر می‌شود.”

جزیره ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک که تا سال ۱۹۷۱ زیر سیطره بریتانیا قرار داشت، همزمان با عقب نشینی نیروهای نظامی این کشور از خلیج فارس و استقلال کشورهای زیر سلطه آن، به کنترل ایران درآمد. شش کشور امارات متحده عربی، عربستان سعودی، قطر، بحرین، کویت و عمان، اعضای شورای همکاری خلیج فارس هستند که روز سه شنبه به درخواست امارات، جلسه ای اضطراری در قطر تشکیل دادند.

http://www.digarban.com/node/6175

Print this entry

E-Mail Text Link for Post E-Mail Text Link for Post

Print this entry

خبرگزاری ایمنا در مطلبی به تاریخ شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۱ و با کد ۵۸۷۶۷ می نویسد: “مسئول کمیته انتظامی ستاد تسهیلات سفر شهراصفهان از ممانعت حضور اتباع افاغنه در روز طبیعت در پارک کوهستانی صفه خبر داد.”

انتشار این مطلب مرا به یاد داستان کوتاهی از وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو انداخت که در زیر می خوانید:

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در آلمان هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست آلمانی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر آلمانی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن آلمانی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

توضیح پائولو کوئلیو:

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ آلمانی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»

حضور افاغنه در صفه ممنوع

حضور افاغنه در صفه ممنوع

Print this entry

E-Mail Text Link for Post E-Mail Text Link for Post

Print this entry

Reza Shah

رضا شاه

رضا شاه در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ در شهر سوادکوه متولد شد و در کودتای ۲۹ اسفند ۱۲۹۹ به قدرت رسید. برخی معتقدند رضا شاه با کمک انگلیس ها به قدرت رسید، اما چه با قدرت انگلیس به قدرت رسیده باشد یا نرسیده باشد رضا شاه هیچ کاری به نفع انگلیس انجام نداد و سر انجام به بهانه کمک به هیتلر که یک تهمت بود، تبعید شد

در زمانی که رضا شاه به قدرت رسید، ایران رسما تکه تکه شده بود. شیخ خزعل در جنوب به تحریک انگلیس؛ در شمال یاغیان جنگل به تحریک روسیه، دست به شورش برداشتند و حکومت های محلی مستقل تشکیل داده بودند.

گفتنی است که رضا شاه مایل به ایجاد پادشاهی نبود و اول می خواست جمهوری تاسیس کند، اما آخوندهایی مانند کاشانی با تحریک جامعه مانع این کار شدند.

در زمانی که رضا شاه به حکومت رسید تمامی راههای ایران نا امن بود و راهزنان مردم را غارت می کردند. رضا شاه تمامی شورش ها را سرکوب کرد و حکومت شیخ خزعل را برچید. او تمامی راهزنان را سرکوب کرد و امنیت را به کشور باز گردانید. غائله خراسان و جنگل را خوابانید و یاغیان کاشان و لرستان را سرکوب کرد و برای تامین امنیت داخلی شهر ها ژاندار مری را تاسیس کرد. رضا شاه نیروی هوایی را با خرید چند هواپیمای یونکرز از آلمان بنیان نهاد و عده ای را برای آموزش خلبانی به آلمان فرستاد. وی نیروی دریایی را نیز ایجاد کرد و برای آن از ایتالیا کشتی خریداری کرد و ملوانان ایران در ایتالیا دوره می دیدند. قبل از آمدن رضا شاه یک ایرانی برای رفتن به خوزستان باید گذرنامه انگلیسی می گرفت! و باید به بوشهر و بصره می رفت و از آنجا وارد آبادان و خرمشهر می شد.

رضا شاه قانون کاپیتلاسیون را لغو کرد و عشایر را نیز اسکان داد و برای آنها خانه سازی کرد.

در زمان قاجار کشور ایران دارای ارتش منظم نبود و در هنگام جنگ فرمانداران استان ها نفرگیری می کردند و به محل جنگ می فرستادند. رضا شاه اقدام به ایجاد ارتش منظم برای ایران کرد و سپس قانون نظام وظیفه را در سال ۱۳۰۳ تصویب کرد.

رضا شاه با کمک مرحوم علی اکبر داور شروع به پاکسازی دادگستری از دست روحانیون کرد و دادگستری نوین ایران را بنیان نهاد و اولین قانون مدنی کشور را وضع کرد.

رضا شاه بانک ملی و کشاورزی را نیز بنیان نهاد و دست انگلیس را از دارایی های ایران کوتاه کرد. او امتیاز چاپ اسکناس ایران را از کشور های اروپایی گرفت واسکناس را در داخل ایران چاپ کرد و بانگ رهنی را نیز برای گسترش صنعت خانه سازی در ایران بنیان نهاد.

رضا شاه خط راه آهن سراسری از شرق به غرب را نیز کشید که متاسفانه مورد مخالفت افراد زیادی از جمله مرحوم دکتر محمد مصدق واقع شد [۱]. عده ای نیز بر این موضوع به اشتباه استدلال می کنند که رضا شاه این خط را به دستور انگلیس برای دوران جنگ کشید.

رضا شاه شروع به ایجاد راههای ارتباطی کشور نیز نمود و راههای ارتباطی و تونل ها و پل های فراوانی را بنیان نهاد که تونل کندوان از جمله این راه ها بود. وی رادیو تهران را نیز ایجاد کرد

در زمان قاجار چیزی به اسم شناسنامه وجود نداشت. رضا شاه سازمان ثبت احوال را بنیان نهاد و برای همه ایرانیان شناسنامه صادر کرد.

قبل از آمدن رضا شاه فقط در ایران دارالفنون وجود داشت که توسط امیر کبیر تاسیس شده بود. رضا شاه برای اولین بار در ایران دانشگاه را بنیان نهاد و در سال ۱۳۱۲ اولین سنگ بنای دانشگاه تهران را گذاشت. نهاد های آموزشی را در کشور بنیان نهاد و شروع به مبارزه با بیسوادی کرد. مدارس دخترانه و دانشسرای عالی بانوان را نیز تاسیس کرد.

رضا شاه خدمات فرهنگی بسیاری نیز به ایران کرد. وی تقویم هجری قمری را برداشت و به جای آن تقویم هجری شمسی را گذاشت. اسم ایران را در مجامع بین الملی از پارس به ایران تغیر داد و رادیو ایران، خبرگذاری پارس و فرهنگستان و موزه جواهرات ملی را نیز تاسیس کرد. همچنین وی که به تمدن و فرهنگ ایران بسیار علاقه داشت دستور داد که تخت جمشید را از زیر خاک بیرون بکشند و آن را ترمیم و مرمت بکنند و آرمگاه فردوسی را در توس با حضور بزرگترین فردوسی شناسان جهان تاسیس کرد. رضا شاه در سفری که به ترکیه داشت آتاتورک از او می خواهد که خط نوشتاری ایران را مانند ترکیه به انگلیسی تغییر دهد اما به وی می گوید که اگر این کار را بکنم به حافظ و سعدی و فردوسی و … خیانت کرده ام

رضاشاه برای سامان اداری و اقتصادی کشور، چه در جایگاه پادشاه و چه در جایگاه نخست وزیر و وزیر جنگ، کارهایی کرد که برخی از آن‌ها عبارت‌اند از:

  • دستور به سر گذاشتن کلاه پهلوی به جای دستار و عمامه به همه‌ی مردم در سال ۱۳۰۳ خورشیدی (در پست نخست وزیری)
  • متحدالشکل کردن لباس مردان (جایگزینی کلاه پهلوی با کلاه شاپو) و اجباری کردن کت و شلوار و کفش مردانه به جای لباسهای سنتی
  • کشف حجاب (تغییر لباس زنان از پیچه و روبند به لباس و کلاه فرنگی و باز کردن صورت)
  • ایجاد دادگستری
  • تهیه و تصویب نخستین قانون مدنی ایران
  • بنیانگذاری ثبت اسناد
  • بنیانگذاری ثبت احوال و اجباری کردن برگزیدن نام خانوادگی و صدور شناسنامه
  • لغو کاپیتولاسیون
  • اسکان عشایر
  • براندازی خانسالاری (ملوک الطوایفی)
  • یکی کردن نیروهای نظامی و تشکیل ارتش ایران
  • بنیانگذاری بانک سپه (نخستین بانک ایرانی)
  • بنیانگذاری بانک ملی ایران
  • بنیانگذاری بانک فلاحتی
  • بنیانگذاری بیمه ایران
  • ساخت راه‌آهن سراسری ایران (از خلیج فارس تا دریای خزر)
  • جاده‌سازی، پلسازی و تونل سازی در کشور (به ویژه جاده های تهران به شمال)
  • گسترش صنایع
  • بنیانگذاری رادیو ایران (نخستین ایستگاه رادیویی ایرانی)
  • بنیانگذاری خبرگزاری پارس(نخستین خبرگزاری ایرانی)
  • بنیانگذاری دانشگاه تهران (نخستین دانشگاه ایرانی در ایران)
  • بنیانگذاری فرهنگستان ایران (برای تقویت زبان و ادب فارسی)
  • تغییر تقویم رسمی ایران از تقویم هجری قمری به تقویم خورشیدی جلالی (تغییر ماههای حیوانی به ماههای اوستایی)
  • تغییر نام رسمی کشور در مجامع بین‌المللی از پارس به ایران در سال ۱۳۱۴.

 

 

 

[۱] دکتر مصدق در باقیمانده ی مجلس ششم با بسیاری از لوایح مهم دولت از جمله لایحه ی اختیارات داور و لایحۀ احداث راه آهن سراسری مخالفت کرد و به همین جهت به مجالس بعدی دوره ی رضاشاه راه نیافت .

Print this entry

E-Mail Text Link for Post E-Mail Text Link for Post

Print this entry

آژیز سفید، آژیر قرمز. سالهای زشت و سیاه جنگ. فویل های زرد و آبی روی چراغ ماشین. به یاد گرفتن شعار و حفظ قرآن، رنگ زدن دست پسر هایی که پیراهن آستین کوتاه به تن داشتن با رنگ مشکی؛ اسید پاشی به صورت زنها به خاطر عدم مقنعه های سیاه و زشت چونه دار یا لباس های تیره و بلند و گشاد؛ وحشت از مرگ زیر موشک بارون و حمله هوایی؛ دوره واژه هایی مانند “جنگ زده”… شنیدن خبر اعدام جوانان محل؛ شنیدن خبر کشته شدن جوانان محل در جبهه و… اگه اسکیت سواری می کردی حتما شب رو کمیته مهمون بودی؛ بازی شطرنج کفر بود. به زندان افتادن یا کشته شدن بخاطر خوردن ماهی ازون برون که از طرف آخوندها حرام اعلام شده بود؛ بعدها توش استخوان پیدا کردن، اعلام کردن که حلال است، اشکالی ندارد! سالهایی که حسرت خوردن یک شیر کاکائو داغ در سرمای زمستان به دلمون می موند. سالهای وحشت با دیدن قیافه میوه ای به نام “موز”! مگه از جونت سیر شده بودی که تو خیابون یکی از آلات موسیقی یا چیزی شبیه به اونها رو دستت بگیری. پیچیدن دستگاه های ویدئوی سونی “تی سون” در بقچه برای حمل و نقل. آتش زدن موهای ۳ تا ۵ سانتیمتری با فندک؛ اگه خدا باهات بود، به جای آتش زدن موهای سرت، با دستگاه اصلاح یک یادگاری مانند بزرگراه امام وسط سرت میگذاشتن!

شعارهای صبحگاهی “مرگ بر آمریکا”، “مرگ بر شوروی”، “مرگ بر اسرائیل”، “نه شرقی نه غربی، جمهوری اسلامی”، “جنگ جنگ تا پیروزی”… وحشت؛ اضطراب؛ نوحه های آهنگران و کویتی پور؛ اغلب شبها یا پشت بام نظاره گر حمله هوایی بودیم یا در پناهگاه منتظر آژیر سفید صدا و سیما میشدیم و صبحها با صدای نوحه از بلندگوی خانه ای که جوانش را در جبهه از دست داده بود بیدار میشدیم. دورانی که جنگ نعمت خوانده می‌شد. دوره ای که هزاران نفر در زندانها اعدام شدن و کسی نه مطلع شد و نه در صورت اطلاع جرات مخالفت داشت. روزگاری که سربازان قلابی امام زمان سوار بر اسب در جبهه‌ها توسط ارتش عراق دستگیر می شدن. دوره‌ای که مرگ از زندگی ارزشمندتر بود؛ دوره کلید های پلاستیکی در بهشت! دوره ای که غم، نوحه و روضه ارزش شدن و شادی و خنده ضد ارزش؛ بوسه‌ای شایسته شلاق شد و رابطه جنسی سزاوار سنگسار! سریالهای سیاه و سفید و فیلم های سینمایی جنگ جهانی دوم؛ تلوزیون پشم و شیشه؛ همیشه آماده شهادت. سالهای مرگ فرهنگ. رد شدن همه چیز از تصفیه خانه جمهوری اسلامی. تعطیل شدن دانشگاه در سال ۵۸ توسط تئوریسین های انقلاب فرهنگی به نام عبدالکریم سروش و مسوولین اجرایی آن به نام ابولحسن بنی صدر! و از عجایب آن روزگار که این آقای سروش امروز “دکتر” هم هستند… مرگ خوب بود برای همسایه! تمام مدت سال تحصیلی غایب بودن در کلاسهای درس دانشگاه به بهانه جبهه بودن اما در انتها سر افراز از امتحان بیرون آمدن! در انتها هم قبول شدن در فوق لیسانس؛ بورس خارج و تخصص بدون کوچکترین زحمتی. عشق لباس پلنگی و چریکی داشتن. اگه صدای دنگ و دونگی از تو ماشینت میومد، سریع ماشینت رو میخوابوندن. حراج لوازم منزل به خاطر ترک دیار.رفتن به هر جایی خارج از مرزهای درد و رنج و جنگ، با پاسپورتهای تقلبی به منظور پناهندگی. خواسته شدن دائمی در حراست به خاطر رعایت نکردن هر اونچه اونها ناپسند میدونستن. قیافه هایی همیشه خشک و عبوس. هرگونه لبخند مساوی با گرفتن تذکر. رباط شدن .قبضه همه جانبه پستهای کلیدی و غیر کلیدی با توهم آفرینی اینکه همه غیر خودیها جاسوس و ستون پنجم اند. آن روزها در هر محفلی حاضر میشدی یا بوی عرق تن میومد یا عطر مشهدی. دوره ای که هر روزش هزاران حاجی بازاری را تقدیم جامعه میکرد؛ همونها که میلیون ها از دولت و ملت میچاپیدند و در عوض یک کامیون پر ازبیسکوئیت و کومپوت و چراغ والور را در حالیکه پارچه نوشته ای با خط درشت با عنوان ” اهدائی از طرف حاج آقا …. به جبهه های جنگ ” را بر سینه داشت، پس از گرداندن در تمام خیابونای شهر روانه جبهه میکرد تا جواز چاپیدنهای بعدش را از دولت و ملت کسب کنن. بعدها همینها رامخملباف دستمایه فیلم عروسی خوبانش کرد. پاترولهای کرم یا زیتونی رنگ کمیته رو یادتونه؟ همون نیسان پاترول های “۴ دبلیو دی” که مردم به آن لقب “چهار ولگرد دیوس” را دادن! همه جا بودن! ضربدر چسبی روی شیشه ها. خندیدن ممنوع. جوراب و کفش سفید ممنوع، پاچه کوتاه و بلند ممنوع. آستین کوتاه ممنوع. می ۳ سنتی متری ممنوع. عاشق شدن ممنوع. نفس کشیدن ممنوع.

وقتی بچه بودیم، توی خونه هامون پدر و مادرامون یا موزیک گوش میکردن و ویدئو میدیدن و به نظام فحش میدادن یا در حال پیچاندن فاین تیونینگ رادیو موج کوتاه بودن تا به صدای آمریکا گوش کنن. یادش بخیر؛ صدای فریدون فرح اندوز، آقای فرنوش و و و یادش بخیر که با پارازیت های شدید رادیو عراق را میگرفتن تا ببینیم حمله بعدی کی در راه است و یا گوش کردن به سخنان شیخ علی تهرانی، شوهر خواهر سید علی که علیه سید علی و رژیم افشاگری میکرد (قابل توجه آن کسانی که هنوز هم نمیخواهند بپذیرند که آن موقع هم چهره هایی چون سید علی و دوستان برای ما شناخته شده بودن، فقط عده ای مثل اصلاح طلبان سبز حکومتی و یا امثال سروش خودشون رو به خریت زده اند!). والدینمون اما به ما میگفتن مبادا توی مدرسه چیزی بگی. مبادا اسم یکی از این خواننده ها رو بیاری. مبادا فلان… و در مدرسه به تشویق زهرا خانم رهنورد، به ما می آموختن که اگر پدر و مادرانمون مشروبات نجس الکلی مینوشن و یا به موزیک و رادیو های بیگانه گوش میدهن یا دستگاه ویدئو در منزل دارن، لوشون بدهیم. این شد که دوروئی و دروغ و دورنگی و دوشخصیتی بودن شده جزئی از وجود ما! جزئی از جامعه ما!! الانم همینیم! درونمون با بیرونمون فرق داره.

روزایی که همه در عقل رو تخته کرده بودن و سواربر اسب احساسات خشک مذهبی؛ به اصطلاح همیشه درهمه صحنه ها حضور داشتن! هنوز هم خیلیشان آن صحنه کزائی را ترک نکرده ان.

من که دلم نمیخواد خاطره اون دهه سیاه رو برای خودم زنده کنم. ولی مینویسم برای نسل جدیدی که دنباله رو اشخاصی است که میخواهن آنها رو به دوران طلایی امام ببرن. دورانی که به خدا مفرق هم نبود! نسل ما نسل سوخته بود که زمان شاه بچه تر از آن بودیم که از رفاه و بی خیالی اون زمان بهره ای ببریم و بعد که انفلاب شد و اوج کله خری قشر از زیر به بالارسیده؛ نوجوانی وجوانی ما لگد مال این عقب افتادگان ذهنی شد. جالب اینجاست که اینها ریسمون از گرده جوانهای مردم کشیدن. حالا به خود و بچه های خودشون تماشا کنید: هاشمی رفسنجانی و فرزندان، محمود رضا خاوری و فرزندان، درخواست کروبی برای نقل مکان به خانه ۳ میلیارد تومانی در منطقه جماران. آری به این میگویند حبس خانگی!

قدم زدن دختر و پسر در خیابان؟ گرفتین مارو؟؟ …هر گونه گفت و گویی بین دو نا همجنس ممنوع!

آخ سرتون رو درد نیارم: به گه کشیده شدن کودکی و نوجوانی و جوانی ملیونها دختر و پسر و عقب افتادگی مفرط جامعه. سالهایی که به کودک درونمان میگفتیم خفه خون بگیر؛ با بی شرمی تمام یا خودمون سرکوبش میکردیم یا اینکه یادمون میدادن چگونه اینکار رو بکنیم. اگر هم نمیخواستیم، داوطلب برای سرکوبش سر هر کوی و برزن آماده در کمینش بودیم. این بود سیاهترین فصل تاریخ معاصر ایران که ۳۳ سال پیش در یوم الله ۲۲ بهمن با شعارهای “ما شیر موز نمیخوایم، ما شاه دزد نمیخوایم!” به حقیقت پیوست… و قصه تلخ مردمانی که بدون آموختن از تاریخ به دنبال تکرار آن هستند. تکراری که مشتی دکان دار دین در داخل و خارج، شرکت در راهپیمایی ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ را “اجابت” درخواست خانواده‌های کروبی و موسوی می نامن!

Print this entry

E-Mail Text Link for Post E-Mail Text Link for Post

Print this entry

نویسنده: هادی خرسندی

«باز این چه شورش است که در خلق عالم است»
«باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است»

گلشیفته اگر که گرفته ست عکس لخت
ناموس ما به باد شده. این مگر کم است

وقتی یک دختر بازیگر، قهرمان ملتی شش-هفت هزار ساله میشود نلسون ماندلا باید بر عمر گذشته افسوس بخورد! (چه گوارای پسر)

خوب به عکس لخت گلشیفته نگاه کنید، زیباتر از صحنۀ اعدام صد نفری در مشهد است. اهل مبارزه هستید؟ بگوئید گلشیفته خوب کاری کرد. اهل دین و ایمان و اخلاق هستید؟ بگوئید بدکاری کرد. اما بهیچوجه این قضیه را پشت گوش نیندازید، نسرین ستوده در زندان رژیم چشم به راه اظهار نظر شماست!

دیدی چگونه ناموس ملتی بر باد رفت وقتی دخترک بدن نحیف خود را در مقایل دوربین اجنبی گرفت. ایمان و امان به سرعت برق …. حالا بگو آقا این تصاویر، این ویدئو، هنری است. می بینید که عکس ها سیاه و سفید است نه رنگی. اینجا بازی سایه روشن است. بازی نور است و حجم. خانم این عکس ها هیچکدام حالت و فیگور سکسی ندارد، داداش معصومیت را در چشمانش ببین. خواهر این یک مسابقۀ زیبائی انسان است نه ویترین فحشا. نه. نمیشود. جواب مصباح یزدی را چه بدهیم که زیر فسفرهای مغزمان رسوب کرده؟ خون شهدا را چکار کنیم؟ جمهوری اسلامی را چکار کنیم که چشم ما را به ساق و ساعد خواهرمان هم هیز کرده است؟

ما که مثل آن خانواده های متعصب و خشک مغز خاورمیانه ای نیستیم که در همین سالها در همین اروپا دخترشان را کشتند که چرا بویفرند گرفته. ما دختر خودمان را نمیکشم ولی بی بند و باری هم حدی دارد. این گلشیفته آبروی ما را برده!

پیش از «انقلاب» ما این صحنه ها را در سینمایمان داشتیم و زلزله نشد. (شاه زلزله های ما را میخورد!). بعد از انقلاب علامه زاده فیلم «مهمانان هتل آستوریا» را ساخت. شهرۀ آغداشلوی عزیز به گلشیفتگی زیر دوش بود. نه هتل آستوریا را سیل برداشت، نه ترکیه را، نه خارج کشور را.

ما ایرانیان به غرب آمده، امروز جز اینکه به تعقل روی بیاوریم و به دمکراسی گردن بگذاریم، راهی نداریم. با عکس نیمه عریان گلشیفته موافقیم یا نه؟ بیائیم یک رفراندوم «آری» یا «نه» مثل آن دفعه راه بیندازیم. یک صندوق رأی مزین به عکس تازۀ گلشیفته در وسط، چپ ها و چریک ها و روشنفکران لائیک اینطرف، راست ها و مجاهدین و روشنفکران دینی آنطرف. کاغذهای رأی «آری» را به رنگ سفید و رأی های «نه» را به رنگ کبود دو طرف صندوق بگذاریم. یک سری کاغذ هم به هر رنگی که شد برای منِ لاغگو و وهمفکرانم یک گوشه بگذاریم که رویش نوشته باشد: «چطو مگه؟»

راستی چطور مگر؟ چند سال است گلشیفته را می شناسید؟ راجع به او، اندیشه اش، آرزوهایش، برنامۀ آینده اش چه میدانید؟ …. «ای بابا. دلت خوشه. مگه بنی صدر را چقدر میشناختیم؟ اول بار که اسمش را از زبان امام شنیدیم رفتیم رأی دادیم رئیس جمهور شد!»

حالا یک عده هم میانه را گرفته اند که خودشان را گول بزنند یا ما را که این عکس ها واقعی نیست و فتوشاپی است. زکی. اگر فتوشاپی است پس موشک هایش کو؟ انگار ما تا حالا عکس فتوشاپی ندیده ایم!

دخترک زیبا و با استعداد ترک یار و دیار کرده، پل بازگشت خود را – تا این رژیم هست – پشت سرش خراب کرده تا در دنیای آزاد رقابت های هنری (نه بدبخت! هنرش پستان هایش نیست) راه به سوی ترقی و موفقیت باز کند. با تو، با من، با علم الهدی امامجمعۀ مشهد، با مصباح یزدی، با پلیسی که عروسک های باربی را دستگیر و معدوم میکند، کاری ندارد. تو این وسط چکاره ای؟ …… «زکی! من چکاره ام؟ نه. نمیشه. آندره آغاسی از دستمون در رفت، این یکی رو دیگه نمیذاریم!»

بیچاره ملتی که ملتی که ملتی که! داغدیده ملتی که ملتی که ملتی که!

هموطن! اگر سلطنت طلبی، عکس های سارا نوۀ فتحعلیشاه را در اینترنت تماشا کن. اگر مسلمانی، عکس های یاسمین دختر عمر بکری محمد از بنیانگزاران حزب التحریر را ببین که در کلوب های شبانۀ لندن «پل دانسینگ» میکند و دور از جان شما مرتب از یک میلۀ درازی میرود بالا و میآید پائین! هموطن! سر جدّت گلشیفته را رها کن. با تو هموطنِ بودن، بدشانسی اش هست اما گناهش نیست.

Print this entry

E-Mail Text Link for Post E-Mail Text Link for Post

Print this entry

رضا پهلوی شخصیت سرشناس مخالف رژیم جمهوری اسلامی طی نامه ای گزارش مربوط به جنایت علیه بشریت توسط خامنه ای را به سازمان ملل ارائه کرد. نامه رضا پهلوی به دبیرکل سازمان ملل متحد و شورای حقوق بشر این نهاد بین المللی چنین آغاز می شود: «این نامه را خطاب به شما می نویسم تا شما را از اعمال دهشتناکی که به دستور آقای علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران صورت گرفته آگاه نمایم. این اعمال، نقض مداوم و سیستماتیک حقوق بشر است و بر اساس ماده هفتم اساسنامه رم، به عنوان “جنایت علیه بشریت” قلمداد می شود. این اقدامات بر علیه تمام شهروندان ایرانی، از تمام طبقات اجتماعی، صورت گرفته که خواستار حقوق اساسی خود، که بر طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر به رسمیت شناخته شده، بودند.» وی ادامه می دهد: « رژیم اسلامی با محروم کردن آقای میرحسین موسوی، خانم زهرا رهنورد و آقای مهدی کروبی، از حقوق اولیه شان، تمامی قوانین بین المللی مربوطه را نقض نموده است. هیچ یک از آنها از حقوق ابتدایی یک زندانی، همچون حق دفاع از خود و داشتن وکیل قانونی برخوردار نیستند.»

crimes against humanity in Iran

crimes against humanity in Iran

رضا پهلوی با نام بردن از شماری از زندانیان سیاسی که حقوق اولیه آنان به عنوان شهروند و زندانی زیر پا نهاده می شود، و یادآوری صدها و حتی هزاران نفری که در زندان بسر می برند و مورد رفتارهای بیرحمانه، غیرانسانی و اهانت آمیز قرار گرفته اند، تأکید می کند: «سکوت جامعه بین المللی در قبال وضعیت وخیم حقوق زندانیان سیاسی در ایران، می تواند منجر به تشدید سرکوب و تشویق جمهوری اسلامی به ادامه سیاست ترور بشود».

رضا پهلوی با تأکید بر نقش و اختیارات بی حد و مرز سیدعلی خامنه ای رهبر سیاسی و مذهبی جمهوری اسلامی می افزاید: « رهبر جمهوری اسلامی مسئول اصلی جنایات بوقوع پیوسته توسط جمهوری اسلامی است.». رضا پهلوی با اشاره به رویدادهای پس از ۲۲ خرداد ۸۸ می نویسد: «برای یک زمان طولانی جمهوری اسلامی توانسته بود که چهره واقعی خود به عنوان یک دیکتاتوری مطلقه را مخفی نگهدارد. با این حال از زمان تقلب در انتخاب مجدد محمود احمدی نژاد، مردم ایران سرکوب فزاینده و بی سابقه ای را تجربه کرده اند که بر اساس طرح در نظر گرفته و آماده شده از سوی بالاترین مقامات رژیم به اجرا گذاشته شد.

بنابراین، در جریان سرکوب اعتراضات مردمی پس از انتخابات سال ۲۰۰۹، نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی مرتکب جنایاتی علیه بشریت شده اند که در ماده هفتم اساسنامه رم تعریف شده، از جمله:

قتل، زندانی کردن، شکنجه و تجاوز به عنف، ناپدید شدن اجباری، اذیت و آزار گروه های مختلف به دلایل سیاسی، مذهبی و جنسیتی.

این جنایات در یک مکان معین یا منطقه خاص به وقوع نپیوسته بلکه در سراسر کشور و علیه همه شهروندان ایرانی صورت گرفته که تنها جرمشان، درخواست انتخابات آزاد و احترام به رای مردم بود. بر اساس شواهد موجود، روشن است که این جنایات عمدی، علیه جمعیت غیرنظامی انجام شده و تصمیمات سیاسی اجرای آن از سوی بالاترین مقامات رژیم و در درجه اول توسط آقای علی خامنه ای گرفته شده است.»

رضا پهلوی ادامه می دهد: «من، آقای علی خامنه ای را به عنوان مسئول اصلی تمام جنایاتی که علیه شهروندان ایران بوقوع پیوسته متهم می کنم. وقایعی که پس از انتخابات سال ۲۰۰۹ به وقوع پیوسته، با همه مصادیق جنایت علیه بشریت که در ماده هفتم اساسنامه رم تعریف شده مطابقت می کند.

من، روسای حکومت و دولتهای کشورهای عضو شورای امنیت سازمان ملل متحد را فرا می خوانم تا بر اساس ماده ۱۳ ب اساسنامه رم، این جنایات را به دادستان دادگاه جنایی بین المللی ارجاع دهند تا بتوانند در مورد ارتکاب جنایات توسط رهبران جمهوری اسلامی علیه شهروندان ایران تحقیق نمایند.» نامه رضا پهلوی چنین پایان می یابد: «من، محترمانه از شما درخواست می نمایم که این موضوع مبرم و اساسی را به دادگاه جنایی بین المللی ارجاع نمایید. به شما اطمینان می دهم، مادامی که جمهوری اسلامی مجبور به احترام حقوق اساسی شهروندان ایرانی نشود، مشکلات ایجاد شده توسط این رژیم حل و فصل نخواهد شد.»

گزارش جنایت علیه بشریت در ایران را در اینجا دانلود کنید.

جزئیات گزارش “جنایت علیه بشریت”

Print this entry

E-Mail Text Link for Post E-Mail Text Link for Post

Print this entry

الاهه بقراط

برگرفته از کیهان لندن

بزرگ‌ترین اشتباه پهلوی‌ها، به نظر من، این بود که بر خلاف قانون اساسی مشروطه از یک سو، پس از یک دوره کوتاه، به حکومت و نه سلطنت پرداختند و از سوی دیگر، باز هم بر خلاف همان قانون، قاطعانه در برابر سهم‌خواهی مذهب در قدرت نایستادند! فراموش نکنیم که در قانون اساسی مشروطه، جایگاه ویژه‌ای به مذهب شیعه جعفری اثنی عشری به مثابه «مذهب رسمی» کشور داده شده بود. یعنی پهلوی‌ها‌ در مورد اینکه شاه باید سلطنت کند و نه حکومت، باید قانون اساسی مشروطه را رعایت می‌کردند و در مورد «مذهب رسمی» کشور با توجه به اقدامات حقوقی و اصلاحاتی که از جمله در زمینه حقوق زنان و اقلیت‌های مذهبی انجام می‌گرفت، باید آن را زیر پا می‌نهادند!

این اما بر عهده تاریخ‌نویسان است که با توجه به شرایط آن دوران و نفوذ روحانیت در دستگاه سیاسی کشور، به بررسی این تز بپردازند که آیا پهلوی‌ها می‌توانستند بدون زیر پا گذاشتن اصل سلطنت، به محدود کردن قدرت آخوندهایی بپردازند که در ساختار سیاسی و دستگاه دولتی و امنیتی نفوذ داشتند و هراسان از تغییر و تحولاتی که می‌دیدند، به پشتوانه همان «مذهب رسمی» می‌خواستند همچنان احکام شریعت را در جامعه اِعمال کرده و نفوذ خود را حفظ نمایند؟!

آن دو پهلوی در برابر رژیم کنونی ایستادند!

کسانی که انقلاب مشروطه را می‌ستایند اما سلسله پهلوی را در ادامه آن انقلاب نه تنها آگاهانه قیچی می‌کنند بلکه حتا مصیبت‌های آینده را نیز به گردن آن می‌اندازند، از یک سو نقش تفکر کج و معوج و ویرانگر خود را در شکل‌گیری جمهوری اسلامی و بقای آن منکر می‌شوند و از سوی دیگر نشان می‌دهند که نه تنها تاریخ نمی‌دانند و از آن نمی‌آموزند، بلکه از مباحث حقوقی و فلسفی «مسئولیت» و «علت و معلول» نیز بی‌خبرند.

دوران پهلوی هنوز از حافظه معاصر جامعه فراموش نشده است. حقوق زنان به ویژه کشف حجاب و حق رأی که هر دو نه یک تصمیم فردی و خودسرانه بلکه پاسخ به نیاز و خواست موجود در جامعه رو به ترقی ایران بود، به همراه حقوق اقلیت‌های مذهبی در کنار شکل‌گیری نهادهای مدرن سیاسی و قضایی، بر تارک خدمات دو پادشاه پهلوی می‌درخشد. همان حقوقی که جمهوری اسلامی با خشونت تمام زیر پا می‌نهد و «روشنفکران» کوردل و تاریخ‌ستیز سالهاست آن را از رژیمی گدایی می‌کنند که اتفاقا با همین هدف آمد که آنها را از میان بردارد!

به این ترتیب، آنکه از آغاز در برابر جمهوری اسلامی، حتا پیش از تأسیس آن، ایستاده بود، اتفاقا آن «پدر و پسر» بودند! کسی که نخواهد این واقعیت را ببیند، این را نیز درک نمی‌کند که اگر بی‌درنگ پس از انقلاب مشروطه، اقدامات ترقی‌خواهانه و ایستادگی شاهان پهلوی در برابر زیاده‌خواهی آخوندها و روحانیت نبود، ایران در چنگ «ارتجاع سرخ و سیاه» درست مانند افغانستان، یا طعمه کودتای روسی (بهار ۱۳۵۶) می‌شد و یا پیچیده در چاقچور به دامان طالبان وطنی می‌افتاد. این، بنیه نیرومندشده جامعه ایرانی به ویژه زنان در دهه‌های پس از انقلاب مشروطیت و در دوران پهلوی بود که اجازه نداد حکومت اسلامی به شیوه طالبان در ایران پیاده شود. تلاشی که جمهوری اسلامی همچنان از آن دست بر نداشته و همان بنیه به یادگار مانده از رژیم پیشین است که در برابر آن مقاومت می‌کند.

بله، تلخ است، ولی حقیقت تاریخی است که آنکه در برابر خمینی و زمامداران بعدی جمهوری اسلامی ایستاد، «روشنفکران» و احزاب و گروه‌های چپ و آته‌ئیست و مذهبی و ملی مدعی آزادی نبودند، بلکه پهلوی‌ها بودند که اتفاقا هم دیکتاتور شده بودند و هم به دین اسلام و شیعه جعفری اثنی عشری ارادت داشتند! با تأکید بر واقعیت دیکتاتور شدن دو شاه پهلوی و اعتقاد شخصی آنان به اسلام، می‌خواهم به پوچی آزادی‌خواهی و سکولاریسم برخی از مدعیان سیاست توجه دهم که در اثبات و پیاده کردن ادعای خود نه تنها به گَرد پای پادشاهان پهلوی، آن دیکتاتورهای مسلمان، نمی‌رسند، بلکه برعکس، در روی کار آوردن و نگه داشتن یک دیکتاتوری بنیادگرای اسلامی، سنگ تمام گذاشته‌اند!

من پیش از این هم نوشته‌ام که گذشت زمان و تاریخ نشان داد آنان که با جمهوری اسلامی به قدرت رسیدند، بر اساس یک شناخت واقعی، در رژیم گذشته به درستی جایشان در زندان بود! امروز نیز آزادی‌خواهان و مدافعان حقوق بشر چیزی جز این نمی‌خواهند چرا که همه دیدند وقتی آزاد شدند و به قدرت رسیدند چه بر سر ملت و مملکت آوردند. این، مظفرالدین شاه بود که با امضای فرمان مشروطیت، ضربه محکمی بر قدرت فاسد روحانیت در حکومت فرود آورد و پهلوی‌ها بودند که در عمل و با اقدامات ترقی خواهانه خود در برابر این رژیم ایستادند، آن هم پیش از آنکه احزاب و گروه‌های سیاسی ایران دست چپ و راست خود را بشناسند. ولی همین‌ احزاب و گروه‌ها و «روشنفکران» در برابر پهلوی‌ها و شخصیتی مانند دکتر شاپور بختیار، دست به دست هم دادند و در مقابل روح‌الله خمینی یا همان شیخ فضل‌الله نوریِ هفتاد سال پیش از انقلاب اسلامی، پشت خم کردند و این رژیم را روی کار آوردند و با این همه نه تنها از زیر بار مسئولیت سنگین خود در می‌روند بلکه حتا یک بار نیز یادآوری نمی‌کنند که ادعاهای آنان تا کنون همگی پوچ و ناکام مانده‌اند!

این پهلوی یک فرصت دیگر است

من تا کنون از رضا پهلوی به مثابه یک شخصیت سیاسی عمدتا بدون عنوان «شاهزاده» نام می‌بردم. ولی در برابر برخوردهای مبتذل که گذشته از «ارتش سایبری» رژیم، بر اساس انکار واقعیت موجود شکل گرفته است، از این پس او را با تیتر واقعی و به حق وی یعنی «شاهزاده» خواهم نامید. در برخی کشورهای اروپایی، از جمله در آلمان نیز، با آنکه سلطنت و نظام پادشاهی به تاریخ سپرده شده است ولی هنوز در رسانه‌ها و مجامع، بازماندگان خاندان‌های سلطنتی و اشرافی با عنوان «شاهزاده» و القاب دیگر خطاب می‌شوند بدون آنکه کسی دچار عقده حقارت شود.

رضا پهلوی، چه کسی را خوش بیاید یا نیاید، شاهزاده است. نمی‌شود مرتب از «شاه» سخن گفت و تقصیر و مسئولیت هر آنچه بر سر ایران آمد را به گردن او انداخت و هنگامی که به فرزندش می‌رسد، واقعیت «شاهزادگی» وی را مذبوحانه انکار کرد. این شاهزاده نه تنها حق دارد نگران سرنوشت کشور و مردم خود باشد بلکه موظف است و مسئولیت دارد نقشی را که به دلیل موقعیت ویژه خود، به دلیل شاهزادگی، بر عهده وی گذاشته شده است، به بهترین شکل و محتوای ممکن اجرا کند.

چرا نقش و موقعیت «شاهزادگی» مهم است؟ اتفاقا به همان دلیلی که بسیاری از کینه‌جویان آن را سر و ته مطرح می‌کنند: ایران دو هزار و پانصد سال تاریخ مدون پادشاهی دارد که پس از حمله اعراب و در طول هزار و چهارصد سال تسلط اسلام بر ایران نیز ادامه داشته است. کسانی که «اسلام» را به مثابه یک فرهنگ، به دلیل پیشینه هزار و چهارصد ساله از ایران نازدودنی می‌شمارند، نمی‌توانند مدعی زدودن فرهنگی شوند که نه تنها دست کم هزار سال بیش از آن قدمت دارد، بلکه پا به پای آن و به مراتب پربارتر از آن در جامعه حضور تعیین‌کننده داشته و دارد.

همین که هر چه زمان گذشت، موضوع شاهزاده رضا پهلوی بیشتر برای جمهوری اسلامی و منتقدان و مخالفان آن مطرح شد، نشان می‌دهد که نمی‌توان با انکار واقعیت حکم به نبودن آن داد.

موضوع شاهزاده رضا پهلوی از یک زاویه تاریخی و نقش روحانیت نیز اهمیت پیدا می‌کند و آن اینکه تا پیش از انقلاب اسلامی، نهاد روحانیت در کنار نهاد پادشاهی، حتا پیش از اسلام، در دوران موبدان زرتشتی، از اعتبار و منزلتی برخوردار بود که جمهوری اسلامی آن را به گونه‌ای گسترده و تصورناپذیر بر باد داد. هیچ عجیب نخواهد بود اگر بخشی از روحانیت، که من فکر می‌کنم هر چه می‌گذرد بر شمار آنها افزوده خواهد شد، به دنبال باز یافتن امنیت و اعتبار دین و نهاد خویش در کنار نهاد پادشاهی باشد. در این صورت یک بار دیگر شاهد جابجایی جمهوری ‌خواهان صد در صدی خواهیم شد که برای دفاع از «جمهوری» به زیر عبای این رژیم خواهند رفت چرا که در تناقضی که خودشان نیز قادر به توضیح‌اش نیستند، این حکومت، به هر حال، «جمهوری» است! کدام تناقض است که اینان نمی‌توانند توضیح دهند؟ این، که وقتی از جمهوری‌هایی نام می‌برید که بدتر از هر سلطنت هستند، اینان مدعی می‌شوند: اینها که جمهوری نیستند! از جمله جمهوری اسلامی هم جمهوری نیست! ولی وقتی خودشان در برابر انتخاب یک پادشاهی ممکن و یک جمهوری اسلامی موجود قرار می‌گیرند، این جمهوری را ترجیح می‌دهند! این نازل‌ترین سطح برخورد از سوی کسانی است که مشکل‌شان ظاهرا فقط یا نام «جمهوری» است یا پهلوی‌هایی که هیچ جمهوری‌ واقعی نمی‌تواند به بررسی تاریخ معاصر ایران بپردازد و دستاوردهای سلسله آنان را نادیده بگیرد!

امروز، خطر نه از سوی شاهزاده رضا پهلوی که بیشتر یک فرصت باقی‌مانده از همان سلسله‌ای است که در برابر بنیانگذاران جمهوری اسلامی می‌ایستاد، بلکه در بقا و ادامه جمهوری اسلامی است. شاهزاده رضا پهلوی را باید به مثابه امکانی سنجید که بدون وی صحنه سیاست ایران قطعا نه تنها پربارتر نخواهد شد بلکه انصراف یا نبود وی، آن را بسی حقیر خواهد کرد چرا که همچنان با همان‌ گروه‌های قانونی و غیرقانونی روبرو خواهیم بود که تا کنون بوده‌ایم و جز خطا و خیانت از آنها ندیده‌ایم. شاید تنها فرصت یک همگراییِ فراتر از خود، که شاهزاده رضا پهلوی برای آن تلاش می‌کند، بتواند آنها را از طلسم ناکامی‌های مکرر برهاند. فرصتی که می‌تواند جامعه را به سوی شرایطی هدایت کند که هر کس این امکان را بیابد که با رأی خود راه را به سوی دموکراسی بگشاید. ولی من می‌دانم آنها از این رأی هم می‌ترسند مگر آنکه مانند خمینی اطمینان داشته باشند که به حساب آنها ریخته خواهد شد! اینجاست که شاهزاده رضا پهلوی از نظر ادعا و تعهد به دموکراسی یک سر و گردن بالاتر از آنها قرار می‌گیرد زیرا بدون داشتن آن اطمینان به صراحت و بدون اگر و مگر اعلام کرده است بر رأی مردم، هر چه باشد، گردن خواهد نهاد!

۱۳ ژانویه ۲۰۱۲

Print this entry