آژیز سفید، آژیر قرمز. سالهای زشت و سیاه جنگ. فویل های زرد و آبی روی چراغ ماشین. به یاد گرفتن شعار و حفظ قرآن، رنگ زدن دست پسر هایی که پیراهن آستین کوتاه به تن داشتن با رنگ مشکی؛ اسید پاشی به صورت زنها به خاطر عدم مقنعه های سیاه و زشت چونه دار یا لباس های تیره و بلند و گشاد؛ وحشت از مرگ زیر موشک بارون و حمله هوایی؛ دوره واژه هایی مانند “جنگ زده”… شنیدن خبر اعدام جوانان محل؛ شنیدن خبر کشته شدن جوانان محل در جبهه و… اگه اسکیت سواری می کردی حتما شب رو کمیته مهمون بودی؛ بازی شطرنج کفر بود. به زندان افتادن یا کشته شدن بخاطر خوردن ماهی ازون برون که از طرف آخوندها حرام اعلام شده بود؛ بعدها توش استخوان پیدا کردن، اعلام کردن که حلال است، اشکالی ندارد! سالهایی که حسرت خوردن یک شیر کاکائو داغ در سرمای زمستان به دلمون می موند. سالهای وحشت با دیدن قیافه میوه ای به نام “موز”! مگه از جونت سیر شده بودی که تو خیابون یکی از آلات موسیقی یا چیزی شبیه به اونها رو دستت بگیری. پیچیدن دستگاه های ویدئوی سونی “تی سون” در بقچه برای حمل و نقل. آتش زدن موهای ۳ تا ۵ سانتیمتری با فندک؛ اگه خدا باهات بود، به جای آتش زدن موهای سرت، با دستگاه اصلاح یک یادگاری مانند بزرگراه امام وسط سرت میگذاشتن!
شعارهای صبحگاهی “مرگ بر آمریکا”، “مرگ بر شوروی”، “مرگ بر اسرائیل”، “نه شرقی نه غربی، جمهوری اسلامی”، “جنگ جنگ تا پیروزی”… وحشت؛ اضطراب؛ نوحه های آهنگران و کویتی پور؛ اغلب شبها یا پشت بام نظاره گر حمله هوایی بودیم یا در پناهگاه منتظر آژیر سفید صدا و سیما میشدیم و صبحها با صدای نوحه از بلندگوی خانه ای که جوانش را در جبهه از دست داده بود بیدار میشدیم. دورانی که جنگ نعمت خوانده میشد. دوره ای که هزاران نفر در زندانها اعدام شدن و کسی نه مطلع شد و نه در صورت اطلاع جرات مخالفت داشت. روزگاری که سربازان قلابی امام زمان سوار بر اسب در جبههها توسط ارتش عراق دستگیر می شدن. دورهای که مرگ از زندگی ارزشمندتر بود؛ دوره کلید های پلاستیکی در بهشت! دوره ای که غم، نوحه و روضه ارزش شدن و شادی و خنده ضد ارزش؛ بوسهای شایسته شلاق شد و رابطه جنسی سزاوار سنگسار! سریالهای سیاه و سفید و فیلم های سینمایی جنگ جهانی دوم؛ تلوزیون پشم و شیشه؛ همیشه آماده شهادت. سالهای مرگ فرهنگ. رد شدن همه چیز از تصفیه خانه جمهوری اسلامی. تعطیل شدن دانشگاه در سال ۵۸ توسط تئوریسین های انقلاب فرهنگی به نام عبدالکریم سروش و مسوولین اجرایی آن به نام ابولحسن بنی صدر! و از عجایب آن روزگار که این آقای سروش امروز “دکتر” هم هستند… مرگ خوب بود برای همسایه! تمام مدت سال تحصیلی غایب بودن در کلاسهای درس دانشگاه به بهانه جبهه بودن اما در انتها سر افراز از امتحان بیرون آمدن! در انتها هم قبول شدن در فوق لیسانس؛ بورس خارج و تخصص بدون کوچکترین زحمتی. عشق لباس پلنگی و چریکی داشتن. اگه صدای دنگ و دونگی از تو ماشینت میومد، سریع ماشینت رو میخوابوندن. حراج لوازم منزل به خاطر ترک دیار.رفتن به هر جایی خارج از مرزهای درد و رنج و جنگ، با پاسپورتهای تقلبی به منظور پناهندگی. خواسته شدن دائمی در حراست به خاطر رعایت نکردن هر اونچه اونها ناپسند میدونستن. قیافه هایی همیشه خشک و عبوس. هرگونه لبخند مساوی با گرفتن تذکر. رباط شدن .قبضه همه جانبه پستهای کلیدی و غیر کلیدی با توهم آفرینی اینکه همه غیر خودیها جاسوس و ستون پنجم اند. آن روزها در هر محفلی حاضر میشدی یا بوی عرق تن میومد یا عطر مشهدی. دوره ای که هر روزش هزاران حاجی بازاری را تقدیم جامعه میکرد؛ همونها که میلیون ها از دولت و ملت میچاپیدند و در عوض یک کامیون پر ازبیسکوئیت و کومپوت و چراغ والور را در حالیکه پارچه نوشته ای با خط درشت با عنوان ” اهدائی از طرف حاج آقا …. به جبهه های جنگ ” را بر سینه داشت، پس از گرداندن در تمام خیابونای شهر روانه جبهه میکرد تا جواز چاپیدنهای بعدش را از دولت و ملت کسب کنن. بعدها همینها رامخملباف دستمایه فیلم عروسی خوبانش کرد. پاترولهای کرم یا زیتونی رنگ کمیته رو یادتونه؟ همون نیسان پاترول های “۴ دبلیو دی” که مردم به آن لقب “چهار ولگرد دیوس” را دادن! همه جا بودن! ضربدر چسبی روی شیشه ها. خندیدن ممنوع. جوراب و کفش سفید ممنوع، پاچه کوتاه و بلند ممنوع. آستین کوتاه ممنوع. می ۳ سنتی متری ممنوع. عاشق شدن ممنوع. نفس کشیدن ممنوع.
وقتی بچه بودیم، توی خونه هامون پدر و مادرامون یا موزیک گوش میکردن و ویدئو میدیدن و به نظام فحش میدادن یا در حال پیچاندن فاین تیونینگ رادیو موج کوتاه بودن تا به صدای آمریکا گوش کنن. یادش بخیر؛ صدای فریدون فرح اندوز، آقای فرنوش و و و یادش بخیر که با پارازیت های شدید رادیو عراق را میگرفتن تا ببینیم حمله بعدی کی در راه است و یا گوش کردن به سخنان شیخ علی تهرانی، شوهر خواهر سید علی که علیه سید علی و رژیم افشاگری میکرد (قابل توجه آن کسانی که هنوز هم نمیخواهند بپذیرند که آن موقع هم چهره هایی چون سید علی و دوستان برای ما شناخته شده بودن، فقط عده ای مثل اصلاح طلبان سبز حکومتی و یا امثال سروش خودشون رو به خریت زده اند!). والدینمون اما به ما میگفتن مبادا توی مدرسه چیزی بگی. مبادا اسم یکی از این خواننده ها رو بیاری. مبادا فلان… و در مدرسه به تشویق زهرا خانم رهنورد، به ما می آموختن که اگر پدر و مادرانمون مشروبات نجس الکلی مینوشن و یا به موزیک و رادیو های بیگانه گوش میدهن یا دستگاه ویدئو در منزل دارن، لوشون بدهیم. این شد که دوروئی و دروغ و دورنگی و دوشخصیتی بودن شده جزئی از وجود ما! جزئی از جامعه ما!! الانم همینیم! درونمون با بیرونمون فرق داره.
روزایی که همه در عقل رو تخته کرده بودن و سواربر اسب احساسات خشک مذهبی؛ به اصطلاح همیشه درهمه صحنه ها حضور داشتن! هنوز هم خیلیشان آن صحنه کزائی را ترک نکرده ان.
من که دلم نمیخواد خاطره اون دهه سیاه رو برای خودم زنده کنم. ولی مینویسم برای نسل جدیدی که دنباله رو اشخاصی است که میخواهن آنها رو به دوران طلایی امام ببرن. دورانی که به خدا مفرق هم نبود! نسل ما نسل سوخته بود که زمان شاه بچه تر از آن بودیم که از رفاه و بی خیالی اون زمان بهره ای ببریم و بعد که انفلاب شد و اوج کله خری قشر از زیر به بالارسیده؛ نوجوانی وجوانی ما لگد مال این عقب افتادگان ذهنی شد. جالب اینجاست که اینها ریسمون از گرده جوانهای مردم کشیدن. حالا به خود و بچه های خودشون تماشا کنید: هاشمی رفسنجانی و فرزندان، محمود رضا خاوری و فرزندان، درخواست کروبی برای نقل مکان به خانه ۳ میلیارد تومانی در منطقه جماران. آری به این میگویند حبس خانگی!
قدم زدن دختر و پسر در خیابان؟ گرفتین مارو؟؟ …هر گونه گفت و گویی بین دو نا همجنس ممنوع!
آخ سرتون رو درد نیارم: به گه کشیده شدن کودکی و نوجوانی و جوانی ملیونها دختر و پسر و عقب افتادگی مفرط جامعه. سالهایی که به کودک درونمان میگفتیم خفه خون بگیر؛ با بی شرمی تمام یا خودمون سرکوبش میکردیم یا اینکه یادمون میدادن چگونه اینکار رو بکنیم. اگر هم نمیخواستیم، داوطلب برای سرکوبش سر هر کوی و برزن آماده در کمینش بودیم. این بود سیاهترین فصل تاریخ معاصر ایران که ۳۳ سال پیش در یوم الله ۲۲ بهمن با شعارهای “ما شیر موز نمیخوایم، ما شاه دزد نمیخوایم!” به حقیقت پیوست… و قصه تلخ مردمانی که بدون آموختن از تاریخ به دنبال تکرار آن هستند. تکراری که مشتی دکان دار دین در داخل و خارج، شرکت در راهپیمایی ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ را “اجابت” درخواست خانوادههای کروبی و موسوی می نامن!







