Skip to content

آتنا

Just another Parsblog / پارس بلاگ

آرشیو

دسته بندی: جامعه

Print this entry

آژیز سفید، آژیر قرمز. سالهای زشت و سیاه جنگ. فویل های زرد و آبی روی چراغ ماشین. به یاد گرفتن شعار و حفظ قرآن، رنگ زدن دست پسر هایی که پیراهن آستین کوتاه به تن داشتن با رنگ مشکی؛ اسید پاشی به صورت زنها به خاطر عدم مقنعه های سیاه و زشت چونه دار یا لباس های تیره و بلند و گشاد؛ وحشت از مرگ زیر موشک بارون و حمله هوایی؛ دوره واژه هایی مانند “جنگ زده”… شنیدن خبر اعدام جوانان محل؛ شنیدن خبر کشته شدن جوانان محل در جبهه و… اگه اسکیت سواری می کردی حتما شب رو کمیته مهمون بودی؛ بازی شطرنج کفر بود. به زندان افتادن یا کشته شدن بخاطر خوردن ماهی ازون برون که از طرف آخوندها حرام اعلام شده بود؛ بعدها توش استخوان پیدا کردن، اعلام کردن که حلال است، اشکالی ندارد! سالهایی که حسرت خوردن یک شیر کاکائو داغ در سرمای زمستان به دلمون می موند. سالهای وحشت با دیدن قیافه میوه ای به نام “موز”! مگه از جونت سیر شده بودی که تو خیابون یکی از آلات موسیقی یا چیزی شبیه به اونها رو دستت بگیری. پیچیدن دستگاه های ویدئوی سونی “تی سون” در بقچه برای حمل و نقل. آتش زدن موهای ۳ تا ۵ سانتیمتری با فندک؛ اگه خدا باهات بود، به جای آتش زدن موهای سرت، با دستگاه اصلاح یک یادگاری مانند بزرگراه امام وسط سرت میگذاشتن!

شعارهای صبحگاهی “مرگ بر آمریکا”، “مرگ بر شوروی”، “مرگ بر اسرائیل”، “نه شرقی نه غربی، جمهوری اسلامی”، “جنگ جنگ تا پیروزی”… وحشت؛ اضطراب؛ نوحه های آهنگران و کویتی پور؛ اغلب شبها یا پشت بام نظاره گر حمله هوایی بودیم یا در پناهگاه منتظر آژیر سفید صدا و سیما میشدیم و صبحها با صدای نوحه از بلندگوی خانه ای که جوانش را در جبهه از دست داده بود بیدار میشدیم. دورانی که جنگ نعمت خوانده می‌شد. دوره ای که هزاران نفر در زندانها اعدام شدن و کسی نه مطلع شد و نه در صورت اطلاع جرات مخالفت داشت. روزگاری که سربازان قلابی امام زمان سوار بر اسب در جبهه‌ها توسط ارتش عراق دستگیر می شدن. دوره‌ای که مرگ از زندگی ارزشمندتر بود؛ دوره کلید های پلاستیکی در بهشت! دوره ای که غم، نوحه و روضه ارزش شدن و شادی و خنده ضد ارزش؛ بوسه‌ای شایسته شلاق شد و رابطه جنسی سزاوار سنگسار! سریالهای سیاه و سفید و فیلم های سینمایی جنگ جهانی دوم؛ تلوزیون پشم و شیشه؛ همیشه آماده شهادت. سالهای مرگ فرهنگ. رد شدن همه چیز از تصفیه خانه جمهوری اسلامی. تعطیل شدن دانشگاه در سال ۵۸ توسط تئوریسین های انقلاب فرهنگی به نام عبدالکریم سروش و مسوولین اجرایی آن به نام ابولحسن بنی صدر! و از عجایب آن روزگار که این آقای سروش امروز “دکتر” هم هستند… مرگ خوب بود برای همسایه! تمام مدت سال تحصیلی غایب بودن در کلاسهای درس دانشگاه به بهانه جبهه بودن اما در انتها سر افراز از امتحان بیرون آمدن! در انتها هم قبول شدن در فوق لیسانس؛ بورس خارج و تخصص بدون کوچکترین زحمتی. عشق لباس پلنگی و چریکی داشتن. اگه صدای دنگ و دونگی از تو ماشینت میومد، سریع ماشینت رو میخوابوندن. حراج لوازم منزل به خاطر ترک دیار.رفتن به هر جایی خارج از مرزهای درد و رنج و جنگ، با پاسپورتهای تقلبی به منظور پناهندگی. خواسته شدن دائمی در حراست به خاطر رعایت نکردن هر اونچه اونها ناپسند میدونستن. قیافه هایی همیشه خشک و عبوس. هرگونه لبخند مساوی با گرفتن تذکر. رباط شدن .قبضه همه جانبه پستهای کلیدی و غیر کلیدی با توهم آفرینی اینکه همه غیر خودیها جاسوس و ستون پنجم اند. آن روزها در هر محفلی حاضر میشدی یا بوی عرق تن میومد یا عطر مشهدی. دوره ای که هر روزش هزاران حاجی بازاری را تقدیم جامعه میکرد؛ همونها که میلیون ها از دولت و ملت میچاپیدند و در عوض یک کامیون پر ازبیسکوئیت و کومپوت و چراغ والور را در حالیکه پارچه نوشته ای با خط درشت با عنوان ” اهدائی از طرف حاج آقا …. به جبهه های جنگ ” را بر سینه داشت، پس از گرداندن در تمام خیابونای شهر روانه جبهه میکرد تا جواز چاپیدنهای بعدش را از دولت و ملت کسب کنن. بعدها همینها رامخملباف دستمایه فیلم عروسی خوبانش کرد. پاترولهای کرم یا زیتونی رنگ کمیته رو یادتونه؟ همون نیسان پاترول های “۴ دبلیو دی” که مردم به آن لقب “چهار ولگرد دیوس” را دادن! همه جا بودن! ضربدر چسبی روی شیشه ها. خندیدن ممنوع. جوراب و کفش سفید ممنوع، پاچه کوتاه و بلند ممنوع. آستین کوتاه ممنوع. می ۳ سنتی متری ممنوع. عاشق شدن ممنوع. نفس کشیدن ممنوع.

وقتی بچه بودیم، توی خونه هامون پدر و مادرامون یا موزیک گوش میکردن و ویدئو میدیدن و به نظام فحش میدادن یا در حال پیچاندن فاین تیونینگ رادیو موج کوتاه بودن تا به صدای آمریکا گوش کنن. یادش بخیر؛ صدای فریدون فرح اندوز، آقای فرنوش و و و یادش بخیر که با پارازیت های شدید رادیو عراق را میگرفتن تا ببینیم حمله بعدی کی در راه است و یا گوش کردن به سخنان شیخ علی تهرانی، شوهر خواهر سید علی که علیه سید علی و رژیم افشاگری میکرد (قابل توجه آن کسانی که هنوز هم نمیخواهند بپذیرند که آن موقع هم چهره هایی چون سید علی و دوستان برای ما شناخته شده بودن، فقط عده ای مثل اصلاح طلبان سبز حکومتی و یا امثال سروش خودشون رو به خریت زده اند!). والدینمون اما به ما میگفتن مبادا توی مدرسه چیزی بگی. مبادا اسم یکی از این خواننده ها رو بیاری. مبادا فلان… و در مدرسه به تشویق زهرا خانم رهنورد، به ما می آموختن که اگر پدر و مادرانمون مشروبات نجس الکلی مینوشن و یا به موزیک و رادیو های بیگانه گوش میدهن یا دستگاه ویدئو در منزل دارن، لوشون بدهیم. این شد که دوروئی و دروغ و دورنگی و دوشخصیتی بودن شده جزئی از وجود ما! جزئی از جامعه ما!! الانم همینیم! درونمون با بیرونمون فرق داره.

روزایی که همه در عقل رو تخته کرده بودن و سواربر اسب احساسات خشک مذهبی؛ به اصطلاح همیشه درهمه صحنه ها حضور داشتن! هنوز هم خیلیشان آن صحنه کزائی را ترک نکرده ان.

من که دلم نمیخواد خاطره اون دهه سیاه رو برای خودم زنده کنم. ولی مینویسم برای نسل جدیدی که دنباله رو اشخاصی است که میخواهن آنها رو به دوران طلایی امام ببرن. دورانی که به خدا مفرق هم نبود! نسل ما نسل سوخته بود که زمان شاه بچه تر از آن بودیم که از رفاه و بی خیالی اون زمان بهره ای ببریم و بعد که انفلاب شد و اوج کله خری قشر از زیر به بالارسیده؛ نوجوانی وجوانی ما لگد مال این عقب افتادگان ذهنی شد. جالب اینجاست که اینها ریسمون از گرده جوانهای مردم کشیدن. حالا به خود و بچه های خودشون تماشا کنید: هاشمی رفسنجانی و فرزندان، محمود رضا خاوری و فرزندان، درخواست کروبی برای نقل مکان به خانه ۳ میلیارد تومانی در منطقه جماران. آری به این میگویند حبس خانگی!

قدم زدن دختر و پسر در خیابان؟ گرفتین مارو؟؟ …هر گونه گفت و گویی بین دو نا همجنس ممنوع!

آخ سرتون رو درد نیارم: به گه کشیده شدن کودکی و نوجوانی و جوانی ملیونها دختر و پسر و عقب افتادگی مفرط جامعه. سالهایی که به کودک درونمان میگفتیم خفه خون بگیر؛ با بی شرمی تمام یا خودمون سرکوبش میکردیم یا اینکه یادمون میدادن چگونه اینکار رو بکنیم. اگر هم نمیخواستیم، داوطلب برای سرکوبش سر هر کوی و برزن آماده در کمینش بودیم. این بود سیاهترین فصل تاریخ معاصر ایران که ۳۳ سال پیش در یوم الله ۲۲ بهمن با شعارهای “ما شیر موز نمیخوایم، ما شاه دزد نمیخوایم!” به حقیقت پیوست… و قصه تلخ مردمانی که بدون آموختن از تاریخ به دنبال تکرار آن هستند. تکراری که مشتی دکان دار دین در داخل و خارج، شرکت در راهپیمایی ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ را “اجابت” درخواست خانواده‌های کروبی و موسوی می نامن!

Print this entry

Print this entry

نویسنده: هادی خرسندی

«باز این چه شورش است که در خلق عالم است»
«باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است»

گلشیفته اگر که گرفته ست عکس لخت
ناموس ما به باد شده. این مگر کم است

وقتی یک دختر بازیگر، قهرمان ملتی شش-هفت هزار ساله میشود نلسون ماندلا باید بر عمر گذشته افسوس بخورد! (چه گوارای پسر)

خوب به عکس لخت گلشیفته نگاه کنید، زیباتر از صحنۀ اعدام صد نفری در مشهد است. اهل مبارزه هستید؟ بگوئید گلشیفته خوب کاری کرد. اهل دین و ایمان و اخلاق هستید؟ بگوئید بدکاری کرد. اما بهیچوجه این قضیه را پشت گوش نیندازید، نسرین ستوده در زندان رژیم چشم به راه اظهار نظر شماست!

دیدی چگونه ناموس ملتی بر باد رفت وقتی دخترک بدن نحیف خود را در مقایل دوربین اجنبی گرفت. ایمان و امان به سرعت برق …. حالا بگو آقا این تصاویر، این ویدئو، هنری است. می بینید که عکس ها سیاه و سفید است نه رنگی. اینجا بازی سایه روشن است. بازی نور است و حجم. خانم این عکس ها هیچکدام حالت و فیگور سکسی ندارد، داداش معصومیت را در چشمانش ببین. خواهر این یک مسابقۀ زیبائی انسان است نه ویترین فحشا. نه. نمیشود. جواب مصباح یزدی را چه بدهیم که زیر فسفرهای مغزمان رسوب کرده؟ خون شهدا را چکار کنیم؟ جمهوری اسلامی را چکار کنیم که چشم ما را به ساق و ساعد خواهرمان هم هیز کرده است؟

ما که مثل آن خانواده های متعصب و خشک مغز خاورمیانه ای نیستیم که در همین سالها در همین اروپا دخترشان را کشتند که چرا بویفرند گرفته. ما دختر خودمان را نمیکشم ولی بی بند و باری هم حدی دارد. این گلشیفته آبروی ما را برده!

پیش از «انقلاب» ما این صحنه ها را در سینمایمان داشتیم و زلزله نشد. (شاه زلزله های ما را میخورد!). بعد از انقلاب علامه زاده فیلم «مهمانان هتل آستوریا» را ساخت. شهرۀ آغداشلوی عزیز به گلشیفتگی زیر دوش بود. نه هتل آستوریا را سیل برداشت، نه ترکیه را، نه خارج کشور را.

ما ایرانیان به غرب آمده، امروز جز اینکه به تعقل روی بیاوریم و به دمکراسی گردن بگذاریم، راهی نداریم. با عکس نیمه عریان گلشیفته موافقیم یا نه؟ بیائیم یک رفراندوم «آری» یا «نه» مثل آن دفعه راه بیندازیم. یک صندوق رأی مزین به عکس تازۀ گلشیفته در وسط، چپ ها و چریک ها و روشنفکران لائیک اینطرف، راست ها و مجاهدین و روشنفکران دینی آنطرف. کاغذهای رأی «آری» را به رنگ سفید و رأی های «نه» را به رنگ کبود دو طرف صندوق بگذاریم. یک سری کاغذ هم به هر رنگی که شد برای منِ لاغگو و وهمفکرانم یک گوشه بگذاریم که رویش نوشته باشد: «چطو مگه؟»

راستی چطور مگر؟ چند سال است گلشیفته را می شناسید؟ راجع به او، اندیشه اش، آرزوهایش، برنامۀ آینده اش چه میدانید؟ …. «ای بابا. دلت خوشه. مگه بنی صدر را چقدر میشناختیم؟ اول بار که اسمش را از زبان امام شنیدیم رفتیم رأی دادیم رئیس جمهور شد!»

حالا یک عده هم میانه را گرفته اند که خودشان را گول بزنند یا ما را که این عکس ها واقعی نیست و فتوشاپی است. زکی. اگر فتوشاپی است پس موشک هایش کو؟ انگار ما تا حالا عکس فتوشاپی ندیده ایم!

دخترک زیبا و با استعداد ترک یار و دیار کرده، پل بازگشت خود را – تا این رژیم هست – پشت سرش خراب کرده تا در دنیای آزاد رقابت های هنری (نه بدبخت! هنرش پستان هایش نیست) راه به سوی ترقی و موفقیت باز کند. با تو، با من، با علم الهدی امامجمعۀ مشهد، با مصباح یزدی، با پلیسی که عروسک های باربی را دستگیر و معدوم میکند، کاری ندارد. تو این وسط چکاره ای؟ …… «زکی! من چکاره ام؟ نه. نمیشه. آندره آغاسی از دستمون در رفت، این یکی رو دیگه نمیذاریم!»

بیچاره ملتی که ملتی که ملتی که! داغدیده ملتی که ملتی که ملتی که!

هموطن! اگر سلطنت طلبی، عکس های سارا نوۀ فتحعلیشاه را در اینترنت تماشا کن. اگر مسلمانی، عکس های یاسمین دختر عمر بکری محمد از بنیانگزاران حزب التحریر را ببین که در کلوب های شبانۀ لندن «پل دانسینگ» میکند و دور از جان شما مرتب از یک میلۀ درازی میرود بالا و میآید پائین! هموطن! سر جدّت گلشیفته را رها کن. با تو هموطنِ بودن، بدشانسی اش هست اما گناهش نیست.

Print this entry

Print this entry

رضا پهلوی شخصیت سرشناس مخالف رژیم جمهوری اسلامی طی نامه ای گزارش مربوط به جنایت علیه بشریت توسط خامنه ای را به سازمان ملل ارائه کرد. نامه رضا پهلوی به دبیرکل سازمان ملل متحد و شورای حقوق بشر این نهاد بین المللی چنین آغاز می شود: «این نامه را خطاب به شما می نویسم تا شما را از اعمال دهشتناکی که به دستور آقای علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران صورت گرفته آگاه نمایم. این اعمال، نقض مداوم و سیستماتیک حقوق بشر است و بر اساس ماده هفتم اساسنامه رم، به عنوان “جنایت علیه بشریت” قلمداد می شود. این اقدامات بر علیه تمام شهروندان ایرانی، از تمام طبقات اجتماعی، صورت گرفته که خواستار حقوق اساسی خود، که بر طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر به رسمیت شناخته شده، بودند.» وی ادامه می دهد: « رژیم اسلامی با محروم کردن آقای میرحسین موسوی، خانم زهرا رهنورد و آقای مهدی کروبی، از حقوق اولیه شان، تمامی قوانین بین المللی مربوطه را نقض نموده است. هیچ یک از آنها از حقوق ابتدایی یک زندانی، همچون حق دفاع از خود و داشتن وکیل قانونی برخوردار نیستند.»

crimes against humanity in Iran

crimes against humanity in Iran

رضا پهلوی با نام بردن از شماری از زندانیان سیاسی که حقوق اولیه آنان به عنوان شهروند و زندانی زیر پا نهاده می شود، و یادآوری صدها و حتی هزاران نفری که در زندان بسر می برند و مورد رفتارهای بیرحمانه، غیرانسانی و اهانت آمیز قرار گرفته اند، تأکید می کند: «سکوت جامعه بین المللی در قبال وضعیت وخیم حقوق زندانیان سیاسی در ایران، می تواند منجر به تشدید سرکوب و تشویق جمهوری اسلامی به ادامه سیاست ترور بشود».

رضا پهلوی با تأکید بر نقش و اختیارات بی حد و مرز سیدعلی خامنه ای رهبر سیاسی و مذهبی جمهوری اسلامی می افزاید: « رهبر جمهوری اسلامی مسئول اصلی جنایات بوقوع پیوسته توسط جمهوری اسلامی است.». رضا پهلوی با اشاره به رویدادهای پس از ۲۲ خرداد ۸۸ می نویسد: «برای یک زمان طولانی جمهوری اسلامی توانسته بود که چهره واقعی خود به عنوان یک دیکتاتوری مطلقه را مخفی نگهدارد. با این حال از زمان تقلب در انتخاب مجدد محمود احمدی نژاد، مردم ایران سرکوب فزاینده و بی سابقه ای را تجربه کرده اند که بر اساس طرح در نظر گرفته و آماده شده از سوی بالاترین مقامات رژیم به اجرا گذاشته شد.

بنابراین، در جریان سرکوب اعتراضات مردمی پس از انتخابات سال ۲۰۰۹، نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی مرتکب جنایاتی علیه بشریت شده اند که در ماده هفتم اساسنامه رم تعریف شده، از جمله:

قتل، زندانی کردن، شکنجه و تجاوز به عنف، ناپدید شدن اجباری، اذیت و آزار گروه های مختلف به دلایل سیاسی، مذهبی و جنسیتی.

این جنایات در یک مکان معین یا منطقه خاص به وقوع نپیوسته بلکه در سراسر کشور و علیه همه شهروندان ایرانی صورت گرفته که تنها جرمشان، درخواست انتخابات آزاد و احترام به رای مردم بود. بر اساس شواهد موجود، روشن است که این جنایات عمدی، علیه جمعیت غیرنظامی انجام شده و تصمیمات سیاسی اجرای آن از سوی بالاترین مقامات رژیم و در درجه اول توسط آقای علی خامنه ای گرفته شده است.»

رضا پهلوی ادامه می دهد: «من، آقای علی خامنه ای را به عنوان مسئول اصلی تمام جنایاتی که علیه شهروندان ایران بوقوع پیوسته متهم می کنم. وقایعی که پس از انتخابات سال ۲۰۰۹ به وقوع پیوسته، با همه مصادیق جنایت علیه بشریت که در ماده هفتم اساسنامه رم تعریف شده مطابقت می کند.

من، روسای حکومت و دولتهای کشورهای عضو شورای امنیت سازمان ملل متحد را فرا می خوانم تا بر اساس ماده ۱۳ ب اساسنامه رم، این جنایات را به دادستان دادگاه جنایی بین المللی ارجاع دهند تا بتوانند در مورد ارتکاب جنایات توسط رهبران جمهوری اسلامی علیه شهروندان ایران تحقیق نمایند.» نامه رضا پهلوی چنین پایان می یابد: «من، محترمانه از شما درخواست می نمایم که این موضوع مبرم و اساسی را به دادگاه جنایی بین المللی ارجاع نمایید. به شما اطمینان می دهم، مادامی که جمهوری اسلامی مجبور به احترام حقوق اساسی شهروندان ایرانی نشود، مشکلات ایجاد شده توسط این رژیم حل و فصل نخواهد شد.»

گزارش جنایت علیه بشریت در ایران را در اینجا دانلود کنید.

جزئیات گزارش “جنایت علیه بشریت”

Print this entry

Print this entry

الاهه بقراط

برگرفته از کیهان لندن

بزرگ‌ترین اشتباه پهلوی‌ها، به نظر من، این بود که بر خلاف قانون اساسی مشروطه از یک سو، پس از یک دوره کوتاه، به حکومت و نه سلطنت پرداختند و از سوی دیگر، باز هم بر خلاف همان قانون، قاطعانه در برابر سهم‌خواهی مذهب در قدرت نایستادند! فراموش نکنیم که در قانون اساسی مشروطه، جایگاه ویژه‌ای به مذهب شیعه جعفری اثنی عشری به مثابه «مذهب رسمی» کشور داده شده بود. یعنی پهلوی‌ها‌ در مورد اینکه شاه باید سلطنت کند و نه حکومت، باید قانون اساسی مشروطه را رعایت می‌کردند و در مورد «مذهب رسمی» کشور با توجه به اقدامات حقوقی و اصلاحاتی که از جمله در زمینه حقوق زنان و اقلیت‌های مذهبی انجام می‌گرفت، باید آن را زیر پا می‌نهادند!

این اما بر عهده تاریخ‌نویسان است که با توجه به شرایط آن دوران و نفوذ روحانیت در دستگاه سیاسی کشور، به بررسی این تز بپردازند که آیا پهلوی‌ها می‌توانستند بدون زیر پا گذاشتن اصل سلطنت، به محدود کردن قدرت آخوندهایی بپردازند که در ساختار سیاسی و دستگاه دولتی و امنیتی نفوذ داشتند و هراسان از تغییر و تحولاتی که می‌دیدند، به پشتوانه همان «مذهب رسمی» می‌خواستند همچنان احکام شریعت را در جامعه اِعمال کرده و نفوذ خود را حفظ نمایند؟!

آن دو پهلوی در برابر رژیم کنونی ایستادند!

کسانی که انقلاب مشروطه را می‌ستایند اما سلسله پهلوی را در ادامه آن انقلاب نه تنها آگاهانه قیچی می‌کنند بلکه حتا مصیبت‌های آینده را نیز به گردن آن می‌اندازند، از یک سو نقش تفکر کج و معوج و ویرانگر خود را در شکل‌گیری جمهوری اسلامی و بقای آن منکر می‌شوند و از سوی دیگر نشان می‌دهند که نه تنها تاریخ نمی‌دانند و از آن نمی‌آموزند، بلکه از مباحث حقوقی و فلسفی «مسئولیت» و «علت و معلول» نیز بی‌خبرند.

دوران پهلوی هنوز از حافظه معاصر جامعه فراموش نشده است. حقوق زنان به ویژه کشف حجاب و حق رأی که هر دو نه یک تصمیم فردی و خودسرانه بلکه پاسخ به نیاز و خواست موجود در جامعه رو به ترقی ایران بود، به همراه حقوق اقلیت‌های مذهبی در کنار شکل‌گیری نهادهای مدرن سیاسی و قضایی، بر تارک خدمات دو پادشاه پهلوی می‌درخشد. همان حقوقی که جمهوری اسلامی با خشونت تمام زیر پا می‌نهد و «روشنفکران» کوردل و تاریخ‌ستیز سالهاست آن را از رژیمی گدایی می‌کنند که اتفاقا با همین هدف آمد که آنها را از میان بردارد!

به این ترتیب، آنکه از آغاز در برابر جمهوری اسلامی، حتا پیش از تأسیس آن، ایستاده بود، اتفاقا آن «پدر و پسر» بودند! کسی که نخواهد این واقعیت را ببیند، این را نیز درک نمی‌کند که اگر بی‌درنگ پس از انقلاب مشروطه، اقدامات ترقی‌خواهانه و ایستادگی شاهان پهلوی در برابر زیاده‌خواهی آخوندها و روحانیت نبود، ایران در چنگ «ارتجاع سرخ و سیاه» درست مانند افغانستان، یا طعمه کودتای روسی (بهار ۱۳۵۶) می‌شد و یا پیچیده در چاقچور به دامان طالبان وطنی می‌افتاد. این، بنیه نیرومندشده جامعه ایرانی به ویژه زنان در دهه‌های پس از انقلاب مشروطیت و در دوران پهلوی بود که اجازه نداد حکومت اسلامی به شیوه طالبان در ایران پیاده شود. تلاشی که جمهوری اسلامی همچنان از آن دست بر نداشته و همان بنیه به یادگار مانده از رژیم پیشین است که در برابر آن مقاومت می‌کند.

بله، تلخ است، ولی حقیقت تاریخی است که آنکه در برابر خمینی و زمامداران بعدی جمهوری اسلامی ایستاد، «روشنفکران» و احزاب و گروه‌های چپ و آته‌ئیست و مذهبی و ملی مدعی آزادی نبودند، بلکه پهلوی‌ها بودند که اتفاقا هم دیکتاتور شده بودند و هم به دین اسلام و شیعه جعفری اثنی عشری ارادت داشتند! با تأکید بر واقعیت دیکتاتور شدن دو شاه پهلوی و اعتقاد شخصی آنان به اسلام، می‌خواهم به پوچی آزادی‌خواهی و سکولاریسم برخی از مدعیان سیاست توجه دهم که در اثبات و پیاده کردن ادعای خود نه تنها به گَرد پای پادشاهان پهلوی، آن دیکتاتورهای مسلمان، نمی‌رسند، بلکه برعکس، در روی کار آوردن و نگه داشتن یک دیکتاتوری بنیادگرای اسلامی، سنگ تمام گذاشته‌اند!

من پیش از این هم نوشته‌ام که گذشت زمان و تاریخ نشان داد آنان که با جمهوری اسلامی به قدرت رسیدند، بر اساس یک شناخت واقعی، در رژیم گذشته به درستی جایشان در زندان بود! امروز نیز آزادی‌خواهان و مدافعان حقوق بشر چیزی جز این نمی‌خواهند چرا که همه دیدند وقتی آزاد شدند و به قدرت رسیدند چه بر سر ملت و مملکت آوردند. این، مظفرالدین شاه بود که با امضای فرمان مشروطیت، ضربه محکمی بر قدرت فاسد روحانیت در حکومت فرود آورد و پهلوی‌ها بودند که در عمل و با اقدامات ترقی خواهانه خود در برابر این رژیم ایستادند، آن هم پیش از آنکه احزاب و گروه‌های سیاسی ایران دست چپ و راست خود را بشناسند. ولی همین‌ احزاب و گروه‌ها و «روشنفکران» در برابر پهلوی‌ها و شخصیتی مانند دکتر شاپور بختیار، دست به دست هم دادند و در مقابل روح‌الله خمینی یا همان شیخ فضل‌الله نوریِ هفتاد سال پیش از انقلاب اسلامی، پشت خم کردند و این رژیم را روی کار آوردند و با این همه نه تنها از زیر بار مسئولیت سنگین خود در می‌روند بلکه حتا یک بار نیز یادآوری نمی‌کنند که ادعاهای آنان تا کنون همگی پوچ و ناکام مانده‌اند!

این پهلوی یک فرصت دیگر است

من تا کنون از رضا پهلوی به مثابه یک شخصیت سیاسی عمدتا بدون عنوان «شاهزاده» نام می‌بردم. ولی در برابر برخوردهای مبتذل که گذشته از «ارتش سایبری» رژیم، بر اساس انکار واقعیت موجود شکل گرفته است، از این پس او را با تیتر واقعی و به حق وی یعنی «شاهزاده» خواهم نامید. در برخی کشورهای اروپایی، از جمله در آلمان نیز، با آنکه سلطنت و نظام پادشاهی به تاریخ سپرده شده است ولی هنوز در رسانه‌ها و مجامع، بازماندگان خاندان‌های سلطنتی و اشرافی با عنوان «شاهزاده» و القاب دیگر خطاب می‌شوند بدون آنکه کسی دچار عقده حقارت شود.

رضا پهلوی، چه کسی را خوش بیاید یا نیاید، شاهزاده است. نمی‌شود مرتب از «شاه» سخن گفت و تقصیر و مسئولیت هر آنچه بر سر ایران آمد را به گردن او انداخت و هنگامی که به فرزندش می‌رسد، واقعیت «شاهزادگی» وی را مذبوحانه انکار کرد. این شاهزاده نه تنها حق دارد نگران سرنوشت کشور و مردم خود باشد بلکه موظف است و مسئولیت دارد نقشی را که به دلیل موقعیت ویژه خود، به دلیل شاهزادگی، بر عهده وی گذاشته شده است، به بهترین شکل و محتوای ممکن اجرا کند.

چرا نقش و موقعیت «شاهزادگی» مهم است؟ اتفاقا به همان دلیلی که بسیاری از کینه‌جویان آن را سر و ته مطرح می‌کنند: ایران دو هزار و پانصد سال تاریخ مدون پادشاهی دارد که پس از حمله اعراب و در طول هزار و چهارصد سال تسلط اسلام بر ایران نیز ادامه داشته است. کسانی که «اسلام» را به مثابه یک فرهنگ، به دلیل پیشینه هزار و چهارصد ساله از ایران نازدودنی می‌شمارند، نمی‌توانند مدعی زدودن فرهنگی شوند که نه تنها دست کم هزار سال بیش از آن قدمت دارد، بلکه پا به پای آن و به مراتب پربارتر از آن در جامعه حضور تعیین‌کننده داشته و دارد.

همین که هر چه زمان گذشت، موضوع شاهزاده رضا پهلوی بیشتر برای جمهوری اسلامی و منتقدان و مخالفان آن مطرح شد، نشان می‌دهد که نمی‌توان با انکار واقعیت حکم به نبودن آن داد.

موضوع شاهزاده رضا پهلوی از یک زاویه تاریخی و نقش روحانیت نیز اهمیت پیدا می‌کند و آن اینکه تا پیش از انقلاب اسلامی، نهاد روحانیت در کنار نهاد پادشاهی، حتا پیش از اسلام، در دوران موبدان زرتشتی، از اعتبار و منزلتی برخوردار بود که جمهوری اسلامی آن را به گونه‌ای گسترده و تصورناپذیر بر باد داد. هیچ عجیب نخواهد بود اگر بخشی از روحانیت، که من فکر می‌کنم هر چه می‌گذرد بر شمار آنها افزوده خواهد شد، به دنبال باز یافتن امنیت و اعتبار دین و نهاد خویش در کنار نهاد پادشاهی باشد. در این صورت یک بار دیگر شاهد جابجایی جمهوری ‌خواهان صد در صدی خواهیم شد که برای دفاع از «جمهوری» به زیر عبای این رژیم خواهند رفت چرا که در تناقضی که خودشان نیز قادر به توضیح‌اش نیستند، این حکومت، به هر حال، «جمهوری» است! کدام تناقض است که اینان نمی‌توانند توضیح دهند؟ این، که وقتی از جمهوری‌هایی نام می‌برید که بدتر از هر سلطنت هستند، اینان مدعی می‌شوند: اینها که جمهوری نیستند! از جمله جمهوری اسلامی هم جمهوری نیست! ولی وقتی خودشان در برابر انتخاب یک پادشاهی ممکن و یک جمهوری اسلامی موجود قرار می‌گیرند، این جمهوری را ترجیح می‌دهند! این نازل‌ترین سطح برخورد از سوی کسانی است که مشکل‌شان ظاهرا فقط یا نام «جمهوری» است یا پهلوی‌هایی که هیچ جمهوری‌ واقعی نمی‌تواند به بررسی تاریخ معاصر ایران بپردازد و دستاوردهای سلسله آنان را نادیده بگیرد!

امروز، خطر نه از سوی شاهزاده رضا پهلوی که بیشتر یک فرصت باقی‌مانده از همان سلسله‌ای است که در برابر بنیانگذاران جمهوری اسلامی می‌ایستاد، بلکه در بقا و ادامه جمهوری اسلامی است. شاهزاده رضا پهلوی را باید به مثابه امکانی سنجید که بدون وی صحنه سیاست ایران قطعا نه تنها پربارتر نخواهد شد بلکه انصراف یا نبود وی، آن را بسی حقیر خواهد کرد چرا که همچنان با همان‌ گروه‌های قانونی و غیرقانونی روبرو خواهیم بود که تا کنون بوده‌ایم و جز خطا و خیانت از آنها ندیده‌ایم. شاید تنها فرصت یک همگراییِ فراتر از خود، که شاهزاده رضا پهلوی برای آن تلاش می‌کند، بتواند آنها را از طلسم ناکامی‌های مکرر برهاند. فرصتی که می‌تواند جامعه را به سوی شرایطی هدایت کند که هر کس این امکان را بیابد که با رأی خود راه را به سوی دموکراسی بگشاید. ولی من می‌دانم آنها از این رأی هم می‌ترسند مگر آنکه مانند خمینی اطمینان داشته باشند که به حساب آنها ریخته خواهد شد! اینجاست که شاهزاده رضا پهلوی از نظر ادعا و تعهد به دموکراسی یک سر و گردن بالاتر از آنها قرار می‌گیرد زیرا بدون داشتن آن اطمینان به صراحت و بدون اگر و مگر اعلام کرده است بر رأی مردم، هر چه باشد، گردن خواهد نهاد!

۱۳ ژانویه ۲۰۱۲

Print this entry

Print this entry

Free Nasrin Sotoudeh Now

Free Nasrin Sotoudeh Now

Print this entry

Print this entry

منبع: وبلاگ “رضا پهلوی و سخنی با شما

لینک مطلب

شاهزاده رضا پهلوی

شاهزاده رضا پهلوی

مطلع شدم مطلبی درنقد من، که خودم نیز آن را خوانده بودم، از روی بالاترین با گزارش به صورت اتوماتیک، حذف شده است.

با پیگیری بیشتر، به این نتیجه رسیدم که ممکن است جدای از پشتیبانان ٫ که برای حقوق بشر و آزادی بیان تلاشی قابل تقدیر می کنند، عده ای اقدام به حذف صدای منتقد من کرده باشند. دراینجا باید به طور صریح و شفاف اعلام نمایم :

  1. من وبلاگم را راه اندازی کرده ام و به شبکه اجتماعی بالاترین پیوسته ام، تا از این طریق مستقیما از نظرات و انتقادات هموطنانم آگاهی یابم. اگر فردی، «غیر مغرضانه» فکر می کند با حذف صدای منتقد من، از من به نوعی دفاع یا حفاظت کرده است، باید صراحتا بگویم که این عمل، اشتباه و دارای نتیجه معکوس است.
  2. آزادی بیان، یکی از حقوق اساسی بشر است. هرگز در برابر نقض این حق اساسی هم میهنانم، اگر چه منتقد من باشند، کوتاه نخواهم آمد. نقض آزادی بیان، آغاز استبداد است. هیچ فرد و یا قدرتی، تحت هیج شرایطی نباید حق آزادی بیان شهروندان را سلب و یا محدود نماید. یکی از اصول مبارزات ما رسیدن به آزادی بیان و اندیشه است و حفظ همیشگی آن. اگر آزادی بیان نباشد ٬ همه چیز از دست خواهد رفت.
  3. روش صحیح رد یا قبول یک نقد، ایجاد دیالوگ منطقی است. پاسخ منطقی اکثر نقدهای اخیر، در کتاب ها و مطالب قبلی من موجود است. هموطنان عزیزی که در بحث ها شرکت می کنند، می توانند با مراجعه به این منابع پاسخ های خود را در مورد مواضع من بیابند.

به عنوان حرکت نمادین در مخالفت با نقض آزادی بیان، انتقاد حذف شده را در وبلاگم باز نشر می کنم تاهم میهنانم امکان مطالعه آن را داشته باشند.

انتقاد از رضا پهلوی

انتقاد از رضا پهلوی

پاورقی: براییافتن پاسخ به این نقد، به فصل دوم کتاب « زمان انتخاب» مراجعه نمایید.

Print this entry

Print this entry

منبع: سایت پاتوق هواداران مهران مدیری

خواندن این مطلب در سایت پاتوق هواداران مهران مدیری بسیار جالب بود.
مهران مدیری در سفارشی بودن به تمسخر گرفتن شبکه‌های ماهواره‌ای اپوزیسیون، روستاییان، سیاستمداران قبل از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ و یا همجنسگرایان در قالب طنز چهره ای شناخته شده و مشمئز‌کننده است، از فحش (و یا به قول فرهنگستان ادب جمهوری اسلامی از “واژه های غیر اخلاقی”) به کرات و بی هیچ لکنتی استفاده می کند، که قطعاً شنیدن این فحاشی زمینه ساز برای عادی شدن این اصطلاحات و واژه های بی ادبانه در میان جامعه و کودکان و جوانان بود.

و اما اصل مطلب:

پس از گزارشی که چندی پیش درباره محله مهران مدیری منتشر شد حالا همه می دانند که مدیری از خانواده ای به شدت مذهبی است .براساس گزارش همایسگان محله قدیم مهران مدیری مادر مهران مدیزی ۱۰ سال است که به محله قدیمی شان می رود و درس قرآن می‌دهد مدیری هم بچه پایین شهر است، هم سید است و هم مادرش خانم جلسه‌ای است.مهران پدر خیلی خوبی داشت که بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت.مرد متین وموقری بود.» این طور که از حرف های همسایه‌ها برمی‌آید مهران هم به پدرش رفته و از نظر خلق‌وخو شبیه اوست؛ «مهران خیلی پسر آقای است؛ پسر تمیز و پاک. من هیچ‌چی از مهران ندیدم. هر کسی هم که پشت سرش گفته که پسر بدی‌ست، اشتباه گفته، او یک پسر ساده و مودب است.» ۱۰ سالی می‌شود که پدر مهران فوت کرده اما اهل محل آن روز را به یاد دارند؛ «ختم پدرش غلغله بود. از همه جا برای مراسم آمده بودند.» و تأکید می کنند که خانواده مدیری همه‌‌شان مذهبی هستند؛ «هم از طرف مادر و هم از طرف پدر خیلی مذهبی هستند وکلا مومند. همه فامیل‌هایشان را که در مراسم ختم پدر مهران دیده بودم مذهبی بودند. خود خانم مدیری چادر از سرش نمی‌افتد»

 

یا به قول هادی خرسندی در شعری “در رابطه با برنامه ی مادرفروشی

طنز اگر پرمایه باشد، میبرند
مردم و گوینده ی آن، کیف طنز
طنز اگر افتد به راه ابتذال
حیف ِ مهران مدیری، حیفِ طنز

Print this entry

Print this entry

مهران مدیری در سریال جدید قهوه تلخ، نقش فریدون فرخزاد را به یوسف صیادی داد تا بار دیگر ضربه ای فرهنگی به پیکره نیمه جان فرهنگ این مملکت زده باشد

 

مهران مدیری و این بار تمسخر فریدون فرخزاد در سریال قهوه تلخ

مهران مدیری و این بار تمسخر فریدون فرخزاد در سریال قهوه تلخ

 

 

Print this entry

Print this entry

روزنامه شرق (شماره ۱۴۰۹ مورخ یک شنبه، ۱۳ آذر ۱۳۹۰) مطلبی چاپ کرده تحت عنوان “شکل طلاق در کشور در حال پوست‌اندازی است” و اینکه روزانه ۵۰۰ زوج توافقی طلاق می گیرند. به نوشته این روزنامه، افزایش آمارهای مربوط به طلاق در کشور به شکلی رو به افزایش است که ابعاد خاموش این مساله اجتماعی بیش از پیش نگران‌کننده شده است، به طوری که آمار‌های دولتی بیانگر آن است که میزان طلاق توافقی از مرز هشدار عبور کرده و در مرحله بحرانی قرار گرفته است. آمار طلاق توافقی از سال ۱۳۸۰ روند جهشی به خود گرفته و در کنار افزایش کل آمار طلاق در کشور، در حال حاضر بیش از ۸۰ ‌درصد طلاق‌ها به روش توافقی صورت می گیرد که عده‌ای از کارشناسان هشدار داده‌اند این آمار در سال‌های آینده و با شرایط فعلی قطعا بیشتر خواهد شد و هشداری برای جامعه ایران محسوب می‌شود.

شرق در ادامه می نویسد: از سوی دیگر هر چند، عوامل متعددی همچون مشکلات اقتصادی، اعتیاد، خیانت همسران، دخالت‌های خانواده‌ها، بیکاری، نداشتن تفاهم اخلاقی، مشکلات جنسی، توجیه نبودن زوج‌ها نسبت به مشکلات پس از طلاق و ده‌ها مورد دیگر، منجر به جدایی همسران می‌شود، اما به گفته کارشناسان در سال‌های اخیر مسایل فرهنگی نقش پررنگ‌تری در گسترش این پدیده در کشور داشته است، به طوری که آنها معتقدند تغییر روش‌های همسریابی و کوتاه بودن زمان نامزدی، زمینه را برای طلاق‌های زودهنگام به خصوص طلاق توافقی هموار می‌کند. نتایج تحقیقات دولتی هم نشان داده علت ۴۵ ‌درصد از طلاق‌ها به نحوه آشنایی زوج‌ها برمی‌گردد که این افراد به دو روش دوستی و آشنایی در محل کار و تحصیل با یکدیگر آشنا شده‌اند. همچنین بر اساس این تحقیق هر چقدر مدت دوران نامزدی افزایش پیدا کند، احتمال طلاق در آینده کاهش می‌یابد.

بی اختیار به یاد ۱۰ تا ۲۰ دقیقه پایانی سریال دایی جان ناپلئون افتادم. سریالی که توانسته بود در زمان پخش در مدتی کوتاه به چنان محبوببیتی در جامعه برسد که حتی گذشت زمان و تغییر شرایط مملکت نیز نتوانست خدشه ای بر این محبوبیت وارد کند. این مجموعه تلویزیونی نام اثری طنز از نویسنده نامی ایران، ایرج پزشکزاد است که در سال ۱۳۴۹ خورشیدی به رشتهٔ تحریر درآمده‌است و از لحاظ روان شناختی و شخصیت پردازی به نوعی در ادبیات داستانی معاصر یک شاهکار محسوب می شود. در سال ۱۳۵۵ خورشیدی ناصر تقوایی مجموعهٔ تلویزیونی دایی جان ناپلئون را در قالب فیلمنامه ای روان و فکر شده از روی این کتاب ساخت.

توجه شما را به این دیالوگ آموزنده جلب میکنم. گفته هایی که گویا خیلی ها در ایران از آن فاصله گرفته اند یا قبول واقیعت برایشان دردناک شده است.

پرویز صیاد در نقش اسدالله میرزا در سریال تلویزیونی دائی جان ناپلئون

پرویز صیاد در نقش اسدالله میرزا در سریال تلویزیونی دائی جان ناپلئون

اسدلله میرزا خطاب به سعید: منم یه روزگاری مثل تو بودم، احساساتی، زود رنج… اما روزگار عوضم کرد. جسم آدم تو کارخونه ننه آدم درست میشه، اما روح آدم تو کارخونه دنیا.

اسدلله میرزا: تو قضیه زن گرفتن منو شنیدی؟

سعید: یه چیزایی میدونم. یعنی شنیدم که شما زن گرفتی و بعد طلاقش دادی.

اسدلله میرزا: به همین سادگی؟! زن گرفتم، بعد طلاقش دادم؟

اسدلله میرزا: من ۱۷، ۱۸ سالم بود که عاشق شدم.

سعید: عاشق کی؟

اسدلله میرزا: یه قم و خویش دور. نوه عموی همین فرخ لقا خانم سیاه پوش… عشقای بچگی و جوونی دست خود آدم نیست. بابا ننه ها بچه هاشونو عاشق هم می کنن. از بس به شوخی اون به این میگه عروس من. این به پسر اون میگه داماد من. همین جور هی تو گوش آدم فرو می کنن. بعد به سن عاشق شدن که میرسی، میبینی عاشق همون عروس بابا نت شدی. اما همین بابا – نه ها وقتی فهمیدن، روزگار منو اون دخترو سیاه کردن…

اسدلله میرزا: بابای اون برای دخترش یه شوهر پولدار تر از من پیدا کرده بود؛ بابایی منم برای پسرش یه عروس اسم و رسم دار تر. منتها ما از رو نرفتیم. انقدر کتک خوردیم و فحش شنیدیم تا خسته شدن و مجبور شدن ما دوتارو به هم بدن.

اسدلله میرزا: دو سال تموم حتا فکر یه زن دیگم به کلم نیافتاد. دنیا، آخرت، خواب، بیداری، گذشته، آینده و هرچیز دیگری برای من تو وجود اون زن بود. خود اونم یه سالی ظاهرا با من همین حال و هوا رو داشت. اما یواش یواش من به چشمش عوض شدم.

سعید: شما که خیلی همدیگرو دوست داشتین. چرا اینجوری شد؟

اسدلله میرزا: یه رفیق داشتم، همیشه می گفت: سال اول که زن گرفتم، زنم انقدر شیرین بود که می خواستم بخورمش. اما سال سوم پشیمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش… حوصله ندارم برات بگم چرا… چطور شد. فقط برات میگم که از سال دوم اگه از اداره یه راست می اومدم خونه و جای دیگه نمی رفتم، زنم خیال می کرد جایی ندارم که بردم. اگه به زن دیگه ای نگاه نمی کردم، خیال می کرد عرضه ندارم. یادته چند دفعه از من پرسیدی این عکس کیه؟ [عکس یه عرب]

سعید: همین دوستتون.

اسدلله میرزا: مومنت، مومنت. همیشه بهت گفتم یکی از دوستان قدیمیه. اما این دوست من نبود، نجات دهنده من بود…

سعید: نجات دهنده شما؟؟؟؟

اسدلله میرزا: بله، نجات دهنده من… تصدقت بشم من.

اسدلله میرزا: زن من با همین عرب نتراشیده نکره گذاشت فرار کرد.

سعید: فرار کرد؟؟؟

اسدلله میرزا: اوهوم…

سعید: شما هیچ کاری نکردید؟؟؟

اسدلله میرزا: طلاقش دادم… رفت زن همین عبدالقادر بغدادی شد.

سعید: این مرتیکه زنتونو دزدیه، شما عکسشو قاب کردین، گذاشتین جلو چشمتون؟

اسدلله میرزا: تو هنوز بچه ای…

اسدلله میرزا: اگر تو دریا غرق شده باشی و اون لحظه که جون داره از تنت در میره، یه نهنگ پیدا بشه، نجاتت بده، شکلش از ستاره های سینمام خوشگل تر میاد. عبدالقادر کهیر المنظر همون نهنگه که به نظر من از مارلین دیتریش هم خوشگل تره.

سعید: … حالا چرا عاشق عبدالقادر شد؟

اسدلله میرزا: من با ظرافت با زنم حرف می زدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت. من روزی یه بار حموم میرفتم، عبدالقادر ماهی یه بر. من با نهار حتا پیازچه هم نمی خوردم، عبدالقادر یه کیلو یه کیلو سیر و ترب سیاه می خورد. من شعر سعدی می خوندم، عبدالقادر آروغ می زد… اونوقت تو چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش. من زمخت بودم، عبدالقادر ظریف… فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود.دست به سفرش محشر بود. یه پاش اینجا بود، یه پاش سانفرانسیسکو…

سعید: عمو اسدلله، چرا اینارو برا من تعریف کردی؟

اسدلله میرزا: ذهنت باید یه کمی روشن بشه. چیزایی رو که بعدا خودت خواه نا خواه می فهمی، میخوام زود تر به تو بفهمونم…

سعید: یعنی میخواین بگین لیلی هم مثله…

اسدلله میرزا: … نه نه نه همچین مقصودی نداشتم. فقط می خواستم بگم، اگه لیلی با پوری رفت، تو چیز مهمی گم نکردی! اگر قرار باشه یه روزی بخاطر عبدالقادر بغدادی یا موسلیم ولت کنه، چه بهتر که از الان با پوری بره.

اسدلله میرزا: عشق تو بزرگتر از همه عشقاست. من شک ندارم. برای این که اولین عشق توئه .

اسدلله میرزا: ام یه چیزی بهت بگم. اینجا لیلی خیلی مهم نیست. این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی. این مرز مرد شدنه!

سعید: من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد،حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم…

Print this entry

Print this entry

Paulo Coelho

Paulo Coelho

رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد .

پای ما نیز همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است
اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم،
به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم،

غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی یک عمل جسورانه کافیست .

پائولوکوئیلو

Print this entry